عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

برای عيد!

امروز زهرا خداحافظی کرد.

نمی دانی چقدر دلم خواست شده قد يک روز مکه باشم. دلم خواست يک بار به هلال هجر دست بکشم!

 يک بار ديگر بروم روی پله ها و زل بزنم به سياهی پرده ای که محرم کلی راز است! رازهای مردمانی از سراسر دنيا.

دلم خواست یک بار دیگر شب تنهایی تو تاریکی بروم تکیه بدم به نرده های سبز و به بالای پله ها نگاه کنم و دلم بسوزد که داغی آن خاک را حس نخواهم کرد و همه جا را مشبک خواهم دید.

دلم خواست یکبار دیگر از همان دور و با همان شلوغی به آن منبر نگاه کنم.

دلم خواست از در شماره ۲۶ وارد صحن مسجدالنبی بشوم  و همان پشت در بنشینم و نگاه کنم به ورودی مسجد و آخرش هم نروم تو و همان جا آن قدر بنشینم تا اذان مغرب را بگویند و جمعیت سرازیر شود توی مسجد!

دلم خواست بروم طبقه دوم مسجد الحرام و از پشت همان نرده ها دستامو رد کنم و قرآن را اون طرف نرده دستم بگیرم بعد همش آیه ها را گم کنم و از اول صفحه بخوانم و یادم برود که باید قرآن بخوانم یا به سیاهی پرده آویزان خیره شوم.

دلم خواست باز هم شب اول ورودم به مدینه باران ببارد.

دلم خواست غروب نماز جماعتی بخوانم که در تنها قنوت نمازهای ۵ گانه امام جماعتش برای فلسطین دعا کند!

راستش را بخواهی دلم خواست از همان پایین توی هر دور طوافم برای فرشته هایی که دارند چند طبقه بالاتر طواف می کنند دست تکان بدهم.

پ.ن:

*زهرا جمعه می رود. بی خیال دانشگاه.کاش من هم می رفتم.

* حکیمه هنوز هم نیامده دانشگاه!‌

*می خواستم مشهد بروم یک روزه! ولی دقیقا یک هفته به همایش می شود! بجه ها دست تنها می مانند. باید باشم. ولی دراولین فرصت آن قدر .............. تا اذن دخول حرم عشق بدهند!

*کسی داشت با کلامش سر به سرم می گذاشت.استادی داریم که متفاوت است!‌تا بی نهایت! دعوایش کرد! گفت من که آرپی جی بزنم به این دختر ماجرای صفحه تلویزیون است. روشن می شود. ولی تو انگار از بیرون می زنی.نزن.می شکند! مانده بودم از کجا به ذهنش رسید!

برای عید:

چشمهایم فرشته می خواهند

دستهایم بال می خواهند

لبهایم آخرین حرف آسمان را

دیدی دلت تنها بود و تو نمی دانستی

دیدی چیزی می خواستی و یادت نمی آمد

دیدی همیشه می گفتی : چیزی هست که مرا ببرد، باز گرداند

 و من همان باشم که ستاره با چشمک و دریا با موج می خواست

چشمهایم فرشته می خواهند

دستهایم بال می خواهند

لبهایم آخرین حرف آسمان را

سخت بود دیدن و نرسیدن

پژمرده می شدم در باغی که  باغبان می خواست و

گلی که ساقگی را بیشتر از پروانگی عاشق بود

سخت بود با این همه کوه و عبور

قله و راه و آرزوهای دور

چشمهایم فرشته می خواهند

دستهایم بال می خواهند

لبهایم آخرین حرف آسمان را

دیدم و شد همه دلم دیدنش

دیدم و علی را فهمیدم

دیدم و سمیه را دیدم

دیدم و خدیجه را خواندم

دیدم و عمار را خواستم

دیدم و اویس ماندم

بوی خوشی می آید

میلاد تنها دلیل خلقت، پیامبرم، پیامبرت، محمّدم، محمّدت،

میلاد شعله ی دانش در سوسوی دانش امام جعفر صادق(ع) تا همیشه تازه و خواستنی، تا همیشه!

(از هفت شنبه)

   + مائده ; ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٦
    پيام هاي ديگران ()