عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

صبح حوالی 4 خوابیدم ولی 6 و نیم بیدار شدم. بعد هم که دوباره خوستم بخوابم فقط 45 دقیقه خوابیدم. 8 و نیم یه کم کارامو کردم و حاضر شدم .رفتم مترو سر قرار!

 زینب که اومد بارون خیلی شدید نبود. گازشو گرفتیم و رفتیم طرف سینما. فرهنگ همیشه صف طولانی جلوشه!

 ساعت 10:15 رسیدیم دم سینما ولی باز هم کلی آدم اون جا بود! بلیط را گرفتیم رفتیم دارینوش! بازم کتاب خریدم! و زینب هم به توصیه ی من خاطرات آدم و حوا را گرفت.همین الان یادم اومد از انوشه کتابشو گرفتم و خوندم.صبح یادم نیومد از کجا آوردم و خوندمش!

 

بعد هم رفتیم خونبازی.

 

سینما رفتن را کلا دوست دارم.اگه روز خالی پیدا کنم با بچه های دانشگاه می ریم سینما! اخراجی ها را رو هم 3 فروردین دیدم! همین سینما فرهنگ ولی سالن 1 !

 

فیلمش حرفه ای بود ولی اون قدر فلاکت نشون می داد که  . . . نوع فیلم برداری و سیاه و سفید بودن هم خیلی موثر بود!

کلی حالمون گرفته شد. بعد رفتیم طرف تجریش و معلومه دیگه ما وقتی می ریم تجریش اگه امامزاده نریم شب نمی شه!

این وسط از آسمون سیل می اومد .ملت تو امامزاده مونده بودن از ترس بارون!!

 

توی امامزاده وسط زیارت معلم تاریخ سوم راهنمایی و دوم دبیرستانمو دیدم! برای زینب گفتم ماجرای جارو گذاشتن پشت در کلاسو ! گفت می خوای بی خیال سلام و علیک شو . ولی تو همین گیر و دار اون بنده خدا قامت بست ما هم که باید می رفتیم!

(ولی بعید می دونم در تصور خانم اسلامی – معلم تاریخمون- می گنجید که من گل سرسبدکلاس تاریخ نقشی تو اون ماجرا داشته باشم!)

 

بعد هم رفتیم تو ولیعصر تقاطع عاطفی رستوران قبیله. می خواستم زینب را  ببرم یه جایی تو ونک ولی بارون خیلی شدید بود و کفش زینب هم تو سفر آسیب دیده بود!( کلی خندیدیم بنده خدا نمی دونسته و کفش را پاش کرده بود و اومده بود و حالا کل پاش خیس می شد!)

 

بابا زنگ زد که کجایین؟ گفتم رستوران.گفت الان؟!ساعت 4 تازه یادتون افتاده ناهار بخورین!

 

بعد هم که اومدم خونه و باغهای کندلوس دیدم  و خزر معصومی! نمی دونم چرا هنوز نتونستم بین شخصیت بازیگر خزر چه توی فیلم حاتمی کیا  و چه توی این فیلم و نوشته های وبلاگش ارتباط برقرار کنم.

ولی لطافت خاصی در بازی و نوشته هاش موج می زنه!

 

 

   + مائده ; ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٧
    پيام هاي ديگران ()