عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

آخرين روز مدرسه در سال ۸۵

اول می خواستم فقط .... حالا در ادامه همه چیز را می نویسم!

امروز صبح رفتم مدرسه.با کلی بار و بندیل.لب تاب را هم بردم چون...(توضیح می دهم!)

کلی کار داشتم.تقریبا همه آدمهای سیستم مشاوره پیش دانشگاهی آمده بودند.جمع کردن همه این آدمها در کنار هم از محالات روزگاره.چون همه دانشجو هستن!

قرار بود برای همه دروس آزمونهایی آماده کنیم.البته علاوه بر تستهایی که معلم هر درس داده بود!

خلاصه به تعداد n برابر دروس توي دفتر ما کتاب بود! و بنده خدا خانم شهرستاني قاطي کرده بود. هر کسي مي رفت دنبال کپي و پاسخ برگ و ... براي خودش!

با بچه ها هم بايد براي آخرين بار حضوري حرف مي زديم و آخرين نکات برنامه ريزي را هم چک مي کرديم! با آخرين تحوالات.البته تا قبل عيد. و با معلم هاي تست هم !

حسنا - به قول بچه ها خانم حسن پور - هم داشت کارنامه جديد براي آزمون ديروز صادر مي کرد ولي کامپيوترش قاطي کرد و ... فقط اين که حسنا اعصاب نداشت!

بعد هم بايد تمام اين آزمون ها تکثير مي شد و به بچه هايي که در عيد مدرسه نمي آمدند داده مي شد!

بساطي بود! تازه من به جاي زيست سوم اول از زيست دوم آزمون طراحي کردم! و بعدش . . . روز از نو و ...

خانم کبريايي مي گفتند: مي خواي براي آب قند بياورم؟!

تو همين گير و دار ناهار نداشتيم و هر جايي زنگ مي زديم براي ناهار يه مشکلي داشتند! و آخرين جا هم فقط يک فاز فاصله مکاني داشتند ولي با ۴۵ دقيقه تاخير ناهار آوردند! هر چند در تمام طول ناهار هم بحث آزمون مطرح بود!

بعد از مدرسه:

 من ساعت ۳ و ۳۰ با دو نفر قرار داشتم .متروي شريف.به سرعت برق و باد ماشين را برداشتم و آمدم سر قرار.اما....(اين جا همان قسمتي بود که عصبانيم کرد!)

آن دو نفر دير آمدند.يعني نيامدند!

زنگ زدم بهشان.ميگن ما معطل فرد ديگري شديم تا برايمان يک سي دي بياورد دانشگاه.گفتم خب مي رفتيد مي گرفتيد.گفتند نه خوب بعدش رفتيم ناهار خورديم دير شد! فکر کن ساعت ۳ و ۵۰ تازه ايستگاه سعدي بودند!

آن قدر عصباني شدم که ...

يه کم عذاب وجدان هم بد نيست.

نمي گويم تا حالا برايم پيش نيامده ولي يا از اول مي گويم نمي روم.يا اگر قرار است جايي باشم زودتر مي روم! نه اينکه ۵ دقيقه مانده به قرار بگويم دير مي رسم!

براي طرف مقابلم يک اس ام اس زدم: فقط حساب کن که توي همين ماه آخر چند بار دير آمده اي سر قرار؟!

الان افتادم روي اون دنده اي که...!

يک اتفاق ديگر : از خير درست کردن پوستر گذشتم!من سودي را که بايد از نوشتم اين مقاله مي بردم،برده ام.حالا پوستر درست کنم يا نه،برايم مهم نيست!

پيرو يک سري اتفاق ديگر فقط مي نويسم: آدمها خوب بلدند وقتي خراب مي کنند از در طلبکاري وارد شوند تا جرات نکني بپرسي چرا؟ بارها به خودم گفته ام تو هم ياد بگير ولي انگار استعدادش نيست!

   + مائده ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢٦
    پيام هاي ديگران ()