عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

عرصه!

یکی از بچه های مدرسه هست که قدری عاقل تر ازبقیه می زند٬ امروز اومده بود و می گفت بچه ها می گن چرا شماها(مشاورچه ها!) کم می آین مدرسه؟

برایم جالب بود. خوب ما کم می رویم. من کمتر از بقیه!(هر چند امسال به دلیل حجم کارهای درسی و دانشگاهی و فرا... تعداد بچه هایم از نصف پارسال هم کمتر است! )


ولی یک سوال دیگر هم هست: من می آیم مدرسه. همه هم فهمند ولی تا خودم دوره راه نیفتم و کل مدرسه را نچرخم کسی نمی آید بگوید من فلان جای برنامه ام این مشکل را پیدا کرده چطور حلش کنم. مگر دو ۳ نفر! بعد هم که می روی سراغ بچه ها باید کلی نازشان را بکشی تا بگویند خودشان چه مشکلی دارند. بعد هم که یه کم می گویی فلان جایش غلط است اول بهش برمی خورد و بعد ناراحت می شود!


اینها را که گفتم همه را تایید کرد!

بعد بهش گفتم ببین من فقط ۴ سال از تو بزرگترم ولی خودم وقتی برنامه ام مشکل داشت می رفتم دنبال راه حلش.نه این که اولا نگویم به کسی.بعد هم می پرسند ناز کنم و نگویم. بعد که راه حل را شنیدم اصلا عمل نکنم! بعدش که آزمونم خراب شد بیایم بگویم خوب چرا ایراد کار مرا برطرف نمی کنی؟!

باز هم قبول داشت!

(البته خودش این طوری نیست!)

و من نمی دانم یعنی آن بقیه ای که خودشان اینها را به او گفته بودند خودشان  ....

***

گاهی فکر می کنم چرا نسل که چه عرض کنم (بابا من و با کسی که ۴ سال از من کوچکتر است هم نسلم!) این گروه سنی هر چه می گذرد از اشل دانش آموزان مورد انتظار دور می شوند. برخی جاها بیشتر و برخی جاها کمتر.بهشان گفتم بابا من هم همین جا درس خواندم.کلی اوضاعتان بهتر است:

اولا که زمان ما تا اسفند خبری از کتاب تست درست و درمون نبود.کتاب همان سال عوض شده بود!

دوما معلم های شما در برخی دروس بهتر از معلمهای ما هستند.

و ...

نمی دانم چرا بچه ها اون موقع بیشتر دنبال درس بودند تا حاشیه!

یک جمله ای دیروز دکتر شهاب در بخش رادیولوژی می گفتند. بیرحمانه بود کمی.ولی امروز آن قدر یک لحظه عصبانی شدم که تنها چیزی که یادم ماند همین بود: *اینقدر از بچگی به طف می گویند خانم دکتر و آقای دکتر که چاره ای جز آمدن در این رشته ندارد.بعد هم خودش عذاب می کشد و هم ما را عذاب می دهد.*(دیروز برای بچه های رادیولوژی روز خوبی نبود. من که رسیدم آنجا دکتر آن قدر توپش پر بود که وسط بحث نیمه علمیمان این حرف را پیش کشیدند!)

یکی دوبار شده که از فرط  دیدن...(اسمش را می گذارم احساس خود برتر بینی ) احساس کرده ام که امسال نباید اصرار دوستان را می پذیرفتم. گاهی فکر می کنم الان که می توانم با دانشجوها کارهای بزرگتری را پی گیری کنم دست از مدرسه و دانش‌آموزان بکشم. ولی فقط سادگی دانش‌آموزان است که نگهم می داره! البته تا تیر سال بعد.من می خواهم کار علمی فرهنگی کنم٬ خب دانشگاه هم عرصه وسیعی دارد. مرد می طلبد.بسم الله(هر چند ماجرای مگس و جولانگه سیمرغ را بیشتر به یاد می آورد!)


   + مائده ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٤
    پيام هاي ديگران ()