عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

توی مخاطب!

اینها را صبح امروز سر همان کلاسی نوشتم که تو در آخرین ردیفهایش بودی! داشتم جزوه هم می نوشتم و اینها را هم! باور کن آنقدر در ذهنم جاری بودند که نباید خیلی هم از کلاس پرت می شدم تا روی کاغذ بیاورمشان!

فکر کرده ای نمی فهمم فرق داری؟خیال کرده ای نمی فهمم از کارهایم ناراحت می شوی؟نمی فهمم داری در دریای فداکاری غرق می شوی؟
راست گفتها.هر چقدر بگویی زبانش زیادی کار می کرد می گویم راست گفت خدا حفظش کند!!‌ تو را می گفت!

هر کاری کردم نشد پست جدید بزنم!
همین جا می نویسم:

تا حالا به ندرت از اون کارایی که دوست دارم انجام بدم اینجا نوشتم.حداقل این چند ماه آخر.
اما الان می خوام بنویسم: دوشنبه ۷ اسفند.ساعت ۱۴:۳۰  فرهنگ سرای دانشجو.خیابان جمال الدین اسدآبادی.خ ۲۱ یک جلسه ای برگزار می شه مربوط به حلقه ی وبلاگ نویسان اهل رادیو جوان!
فکر کنم می روم.احتمالا با مخاطب! اگر بیاید! از هفته ی دیگر هم یه کار دوست داشتنی دیگه هم انجام می دهم. صدایی که دوستش دارم! از سوم دبیرستان دوستش داشتم!

   + مائده ; ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢
    پيام هاي ديگران ()