عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

 پسرم تیر می بارد.آسمان ابری نیست.پسرم ابر نمی آید .عمو نمی آید.برادر نمی آید.خواهر گریه می کند. می ماند.پسرم چرا نمی گویی تشنه ام؟چرا دلتنگی نمیکنی برای همه تشنگی ها؟

پسرم تیر می بارد.آسمان ابری نیست.

دلم روشن است و تو در آغوش نگاه می نوشی و چشم تر می کنی. پسرم گریه کردن همان باریدن است. در آسمانی که ابری نیست.پسرم دیدی حتی اگر تیر ببارد، دنیا هنوز به رنگ چشمان توست.

اگر دستهای من سرخ است، چشمان تو رنگ پرواز است.تیر می بارد و آسمان دلش گرفته. 


از:هفت شنبه. همین امروز.

   + مائده ; ٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٦
    پيام هاي ديگران ()