عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

خواب!

حالا از خوابیدن هم بدم می‌آید. نه اینکه قبلا خیلی می خوابیدم یا خواب عمیقی داشتم نه. فقط تنها خوبی خواب این بود که بی اتفاق می گذشت.خوشحال بودم که خواب نمی بینم.
ولی یک هفته ای می شود که این یکی هم پر! خواب می بینم. خوابهای بدی می بینم که یادم نمی ماند ولی یا جیغ می زنم در خواب و بقیه رو بیدار می کنم یا از خواب می پرم با چنان سردردی که ای کاش نخوابیده بودم. یک بار هم بیدار نمی شدم و یک اس ام اس بیدارم کرد و الا حتی از ترس تو خواب سکته کرده بودم.
ولی نمی دونم چه خوابی می بینم. مامان نگران شده بود.می گفت بیدار شو می ترسم دوباره حالت بد شود.
می گفت: چرا باز با اخم بیدار شدی. گفتم: نشد بخوابم و راحت خوابیده باشم.از خستگی دارم می میرم ولی نمی خوام بخوابم. آخر این طوری خستگی ام دو برابر می شود.

پ.ن: با بچه های باشگاه رادیویی جوان قراره یک حلقه ی وب درست کنیم. تا چه شود!

   + مائده ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٥
    پيام هاي ديگران ()