عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

اتاقم!

وقتي خيلي درس دارم، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي مي خواهم درسي را که قرار است بدهم، خوب بخوانم، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي تلويزيون دارد فيلم هيجاني پخش مي کند، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي خيلي خوابم مي آيد، بي خيال ساعت، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي حوصله ي خودم را هم ندارم، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي امتحان دارم، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي دلم نمي خواهد کسي را ببينم، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي مهمان داريم و ارتباط مهمان با خانواده فقط به من محدود نمي شود، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي عصباني مي شوم، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي دل تنگ مي شوم، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي از حضور آدمها خسته مي شوم، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي مي خواهم فکر کنم، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي دلم سکوت و شب و پنجره باز و آسمان مي خواهد، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي مي خواهم بنويسم، مي روم توي اتاقم و درش را مي بندم.


 وقتي مي روم توي اتقم و درش را مي بندم(چه حقيقي باشد ، چه مجازي ) کسي نبايد وارد اتاقم شود.


 من براي اتاقم و تنهايي جاري در آن احترام قائلم! و خودم گاهي از آن تنهايي به آنهايي که براي تنهايي اتاقم احترام قائلند، سلام مي کنم.


 سلام!


سلام استاد!

 


 


                     



                                              


*پ.ن:


اين پست تا ترميم persianblog موقتا اينجاست!



 
| نوشته شده توسط مجنون در دوشنبه 11/10/1385 و ساعت 6:55 عصر |

   + مائده ; ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٤
    پيام هاي ديگران ()