عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

این دو سه روز برای من سخت گذشت. دوست ندارم غر بزنم ولی کلی اوضاع فرق کرده.

شنیده بودم آدمها وقتی پا تو سن می ذارن باید احتیاط کنند. من این چند روز احتیاط کردم.

حتی نتوانستم کوه بروم با بچه های دانشگاه.(قرار بود بهترین استاد دانشکده هم بیاید!) 

حتی تر نتوانستم بروم به دیدن دوستی که از مشهد آمده تهران. و حالا حالاها این فرصت تکرار نمی شود.

تنها اتفاق این روزها خواب بوده و پتو و قرص. حتی نتوانستم چند دقیقه توی سرمای مطلوب نیمچه حیاط دانشکده قدم بزنم.

از این حس احتیاط مسخره عصبانی می شوم و وقتی می خواهم بی خیالش شوم خوب حالم را جا می آورد!

از این که فکر کنم نمی توانم کاری را انجام دهم حرص می خورم!

***

این تنها sms تبریکی بود که دیروز برای من آمد و کفایت می کرد:

در کوچه ی درس ره گذاریم هنوز

وین راه دراز می سپاریم هنوز

از اول ثبت نام سالها می گذرد

ما واحد پاس نکرده داریم هنوز

روز دانشجو مبارک!

   + مائده ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱٧
    پيام هاي ديگران ()