عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

بی صدا

خودم بهش گفتم که بنویسد هر چیزی را که اذیتش می کند. خودم گفتم از هیچ کوچکی نگذرد.همه را تمام و کمال ثبت کند. نوشت.صفحه هایش زیاد شد. خیلی بیشتر از آنچه من یا خودش انتظار داشتیم. و بعد هم گفتم بنویسد از هر چیزی که خوشحالش می کرد. نوشت این را هم. مثل قبلی .ولی این یکی مثل آن قبلی طومار نشد. خواستم فکر کند. ولی گفت نگو که نفس کشیدن و بودن و ... نعمت است. نه! من نمی گویم نعمت نیست ولی ببین چطور دارم می پردازم تاوان نعمات را.

 نه این که غر بزند ها نه. فقط می گفت.انگار این را قبول کرده که باید تاوان بپردازد.با چنان حالتی می گفت که انگار دارد از ایستادن در صف نان می گوید که بی هیچ شکایتی در صفی طویل می ایستد و نان می گیرد و به نانوا هم شکایتی نمی کند!

پ.ن:

  1. یک روز بی صدا و حرکت گذشت.آرام خوابیدم.
  2. محتاط شده ام. زیاد. به صورت کاملا مزخرف.
  3. درس هم نمی خوانم. دوست ندارم کلاس بروم.
  4. دوباره به همه دنیا و عکس العمل هاشون مثل پروژه های آزمایشگاهی نگاه می کنم. آنقدر تحلیلشان می کنم که خودم هم حالم به هم می خورد.
  5. بدبین شده ام. حتی به الطاف آدمها رنگ سیاست می زنم.
  6. زود عصبی می شوم. زود تصمیم می گیرم و عمل می کنم. زود جواب آدمها را می دهم با کنایه. زود خسته می شوم از بودن در جمع. بی دقت شده ام در کارهایم و برخوردهایم.
  7. بد شده ام. می فهمم.

   + مائده ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱٠
    پيام هاي ديگران ()