عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

اين روزها می گويند بنويس!

  • فال گرفتم. خوب آمد. بهش گفتم که فالش خوب آمده. تعبیرش را امروز خبر داد.خوب نبود. شاید از آنهاییست که . . . از قسمت می گفت و تقدیر.می گفت کاش فقط همین باشد.

  • کمی کار مانده برای زندگی کردن. همیشه می گوید کم زندگی می کنی. یا حتی زندگی نمی کنی!

  • از اینکه در تاریکخانه عکس ظاهر کنم متنفرم. در تاریکخانه را که می بندم انگار دارم خفه می شوم. می خواهم بدوم بیرون. خدایا تاریکی تلخ است این همه؟ پس چرا شبها زیباست. نمی دانم از تاریکی اش بدم می آید یا از تنهایی اش!

  • گاهی دلم می خواهد از قوانین دانشگاه سر کشی کنم. دلم می خواهد کلاس نروم. مریضهای بخش را ول کنم به امان خدا و بروم. دلم یک گردش و تنوع می خواهد. لازم دارم.ولی نمی دانم کی! کجا! با کی! شاید درست شوم.این احتیاط است که نگهم می دارد.

  • کاش یهویی یه هفته همه جا را تعطیل کنند. شیرینی ماندن در خانه را بدجوری لازم دارم!

 

این روزها به امید سفر مشهد ادامه می دهم. السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)

   + مائده ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٧
    پيام هاي ديگران ()