عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

خود خودم

من من خسته ست.

من من همیشه در حال دویدنه! تنهایی!

 من من حد بلند پایه ای از اضطراب را در خودش داره.

من من آرزوهای عجیب و غریبی داره.

من من کارهای بزرگی باید انجام بده.

 من من با خودش هم ماراتن گذاشته!

من من خسته می شه از بی اعتمادی به دیگران.

 من من یه دقیقه شاد و بعدش غمگینه.

 من من هنوز یاد  نگرفته که غمها را درست پشت قاب صورتش مخفی کنه.

 من من به عینکش یه لایه شک مالیده.

من من مثل سطوح زمین فرسایش پیدا کرده. دچار نشست شده!

.

.

.

من من می خواست قایم بشه که لو رفت.

پ.ن:

این نوشته مخاطب خاص دارد.

 

   + مائده ; ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٩
    پيام هاي ديگران ()