عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

نه آنکه فکر کني مرهم احتياج نداشت/که زخمهای دل خون من علاج نداشت

می دانی، دلم تنگ شده، ولی توان ندارم کنکاش کنم، بگردم، ببینم کدام زخم است که دوباره دهان باز کرده! ببینم کجای این دل صد چاک دوباره کبود شده. حتی آنقدر حوصله ندارم که ببینم کدام باد آشفته ام کرده.

 نفسم بریده بریده بالا می آید.حتی تر نیرویی نمانده که اگر در این بی تابی درد را پیدا کردم، دنبال مرهمش باشم.

شاید وانهادن و ترک ویرانه بهتر باشد تا . . .

شاید باید بگذارم و بگذرم مثل تمام لحظه های خسته.

کاش به مرحمتی ، کرامتی ، لطفی، امانم دهی که بیچاره مانده ام.

*****

هر کاری کردم نشد پست جدیدی بنویسم.

امروز آخرین روز تعصیل ما بود. دانشگاه شروع می شود از فردا.

هوای مبهم پاییز و باز دانشگاه

و لحظه های غم انگیز و باز دانشگاه

 

   + مائده ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢۱
    پيام هاي ديگران ()