عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

امروز!

این عین نوشته های برگه ایست که امروز از شاگردم همراه با گزارش کار هفته اش گرفته ام.

یا حق

آفتاب را نمی شود توی کیسه ای جمع کرد و برد

ابر را نمی شود مثل کهنه ای توی مشت خود فشرد

آفتاب توی آسمان آفتاب می شود

ابرهم بدون آسمان فقط چند قطره آب می شود

پس تو ابر باش و آفتاب

قول می دهم آسمان شوم

یک کمی ستاره روی صورتم بپاش

سعی می کنم شبیه کهکشان شوم

شکل نوری و شبیه باد

توی هیچ چیز جا نمی شوی

تو کنار من کنار او ولی

تو تویی و هیچ وقت

ما نمی شوی...

زهرا

8/6/85

اعتراف می کنم امروز روز عجیبی بود. با وجود اینکه 4 صبح خوابیدم، 7 بیدار بودم. با حالتی عحیب.

 نمی دانستم کجام و نمی دانستم الان باید چی کار کنم. حتی نمی دانستم باید بلند شوم یا نه. یادم نمی آمد چه کارهایی دارم. حدود 45 دقیقه فکرکردم تا یادم آمد امروز باید اول بروم مهر طه و بعد مدرسه. بعد کلی فکر کردم تا مبجثی را که قرار بود درس بدهم یادم بیاید. هر چه فکر می کردم  یادم نیامد جند نوع بافت پیوندی داریم و قرار بود 1 ساعت دیگر اینها را به او درس بدهم!

بعد موسسه و دیدن مکان جدید بچه ها. اینجا بهتر می توانستند زندگی کنند. با استقلال بیشتر.

نرگس هم اینجا بود. نفهمیدم حالا می تواند در نوشتن جواب سوالها جمله بندی کند یا نه. وقتی دیدمش نگران شدم که نکند باز هم درسهایش را بیفتد.

زود راه افتادم که به مدرسه برسم ولی ترافیک بی نهایت بود. 11 و 5 دقیقه رسیدم. بجای 10 و 45 دقیقه!

بی اینکه چرخی تو مدرسه بزنم رفتم دفترمون. ولی آدمها به جای من تو مدرسه چرخ می زدند به اتاق ما هم می آمدند. مشغول بررسی درصدها بودم که فاطمه آمد توی دفتر. هم دوره ی ما بود و حالا در روابط عمومی مدرسه کار می کند. سلام کردیم. با بقیه حرف زد و من ساکت بودم. کارم را مثلا با جدیت ادامه می دادم. بعد به من گفت بدجوری تو فکری. به خودم آمدم . وای ردیف را اشتباه پر کرده بودم. از اول!

بعد هم زنگ ناهار شد و همین چیزی را که خواندید به من داد. نماینده کلاس است. شیطون و دوست داشتنی.

نمی دانم چرا امروز.همین امروز که من جواب سوالم را داده بودم. و با خیال راحت تصمیم گرفته بودم کارم را شروع کنم. من تکلیف خودم را می دانم و هدفم را از کاری که می کنم.

*بعد التحریر:

من توی حرف زدن اصولا رک نیستم. آدمهایی که باهاشون حرف می زنم هیچ وقت کامل حرف را نمی شنون. گاهی که دیگه خیلی پیچیده می شه یا نمی گم یا اگه بگم انقدر ناقصه که شنونده کلافه می شه.

حالا خودم کلافه شدم. یک نفر همین کار رو با خودم کرده. ناقص ناقص. می خوام از فرط خستگی بیهوش شم. ولی اینکه منظور گوینده را نفهمیدم نمی ذاره بخوابم.

Final Count Down!

 این میشه بعد التحریر دوم(!‌):

امروز(۱۱ شهریور) با یک دوست آشنا شدم. یه دختر ۱۶ ساله. سارا.احتمالا یک وکیل بعد از این!

و شب که شد یه نفر برایم اس ام اس زد. در عرض یک روز شماره مو پیدا کرده بود. و من را می شناخت! یه لحظه از تعجب داشتم شاخ در می آوردم. من را از کجا پیدا کرده. حتی می دانست که من مدرسه می روم و مشاورم. فک کن! می گفت اسمم را شنیده بوده و جمعه بعد از ۷ شنبه شماره مو پیدا کرده. یه هفتایی!  می گفت با چند واسطه پیدام کرده. از یک کامنت!

راستی زینب من امشب یک اس ام اس زدم.همزمان با تلفن آخرش. می خواستم بهت بگم. نشد خب! لازم بود. تشکر لازمه وقتی کسی به گردنت حق داره.اینو خودت گفتی!

یه جورایی این روزا قاطی می کنم. باید هم خودم باشم . هم ۱۸۰ درجه متفاوت! قاطی که میشن کنترلم سخت میشه.یهو اون قدر ساکت می شم که همه برمی گردن نگاه کنن که هستم یا نه!! مائده ی اینجوری روی هواس!‌مائده ی اونجوری شاید بزنه به بیابون. گم بشه. 

من بی ذهنیت نگاه کردم. بدون پیش داوری. کنار نیامدم با هیچ چیز. نه قبولش نه ردش.

من کم کمک دارم می ترسم از ۲ هفته ی دیگر و از شروع سال تحصیلی جدید که از ۲۵ شهریور شروع می شود. می ترسم. کاش  خسته نباشم وقتی روز اول می شود.(کاش من همان تو بودم که هستم!!)

تابستان امسال اگر چه کمتر از پارسال سر کار می رفتم ولی استهلاک روحی اش بیشتر بود.کلا از اردی بهشت به این طرف به قول سمیه پیر شده ام. کسانی که مرا در این مدت ندیده بودند می گویند عوض شده ای. خودت.حرف زدنت.خیلی زیاد. تو دلم می خندم: پیر شده ام.

ببخشید که هر تکه اش را یک نفر می فهمد. گاهی اینجوریاس!

 

 

   + مائده ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۸
    پيام هاي ديگران ()