عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

مادربزرگ!

دلواپسم. بیشتر از کمی! دلم می خواهد زمان کمی جلو برود. چند ساعتی از آن را ببینم و بعد دوباره برگردم عقب و با خیال راحت لحظه هایم را طی کنم.

انگار کن می خواهی فصل آخر کتاب را بخوانی و بعد بی دغدغه، ذهنت را در مسیر اتفاقات قرار دهی. شاید هر که باشد بگوید این طوری هیجان ندارد. ولی فرسوده تر از آنم که تاب هیجان داشته باشم. گاهی هیجان سم است. ذره ذره آبت می کند. دیدی به مادربزرگها می گویند : بدون هیجان. بدون استرس! یک پا مادربزرگ شده ام!

   + مائده ; ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢
    پيام هاي ديگران ()