عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

    ساعت 6:30 بود. همه داشتند افطار مي کردند. يه لحظه فکر کردم شايد اين آخرين باري باشه که همه بچه ها يه جا جمع مي شوند.به همين راحتي 4 ساله ديگه هم گذشت . ورقه دعوت نامه جلوم باز بود. شروع کردم به خواندن:

12 سال پيش بود...

آمديم ... بعضي گريان ... بعضي خندان ... بعضي مضطرب ... بعضي آرام.. و آغاز شد... با آب آغاز شد که آب روشني است , روشن مثل دلهاي ما آب,بابا,نان...,آب روشني بود و پاک کننده همه چيز!

بعد ها هم که ديگه آب نبود و H2O بود و مواد قطبي را پاک مي کرد, باز هم دلهايمان روشن بود.

  و سال آخر که آب ديگر آب نبود و يک گزينه شده بود:

الف , ب , ج ,باز هم ...

 حالا ديگر مي رويم, جاده زندگي پيش رويمان و روشني دعاي دستهايي است که پشت سرمان آب مي ريزند. کاش دلهايمان روشن بماند.

  بر آنيم که دور هم جمع شويم ... جشني بگيريم , تا خاطراتمان را مرور کنيم و به ياد گذشته ها ساعاتي در کنار هم باشيم.

  در انتظارتان...

                                                          کنکوريهاي 82

 

و حالا همين جشن هم داشت تمام مي شد.2 هفته اي که مداوم کار کرده بوديم, تمام 3 ساعت برنامه همه تمام شد . مثل تمام چيزهاي ديگه مثل نمايشگاه فلسطين , اردوهاي جنوب , اردوهاي مشهد, نمايشگاه هاي علمي , فشم رفتن ها  مثل تمام شیطنتهای معروف و غیر معروفمان, مثل کفش برداشتن ها و خيلي چيزهاي ديگه و موقع خداحافظي شد .

 

فقط يادتان باشه آب از يادتان نرود.وظيفمون خدمت به مردم و کسب رضايت خداست و بس.خدا کنه اگه تا اينجا موفق بوديم بقيه اش را هم موفق باشيم.

 

   + مائده ; ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۸/۱٦
    پيام هاي ديگران ()