عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

يک ماه دلهره

باورت می شود در همین یک ماهی که من و تو تابستان گرم را استراحت کردیم، حتی نه ، کار کردیم  ولی با آرامش، اشک و خون همدمش بوده.

همان موقع که تو به آسمان خاکستری آلوده ی بالای سرت نگاه می کردی، او هم به آسمان خاکستری بالای سرش نگاه می کرد. آسمانی پر از پرندگان آهنی!

همان موقع که تو با مادرت حرف می زدی، رو در رو، او هم با مادرش حرف می زد ولی زیر تلی از خاک.

همان موقع که تو با پدرت می خندیدی، او گریه می کرد در کنار آواری که پدر زیرش مانده بود.

.

.

.

برای اون که عاشقه، خاک وطن مقدسه

غریب قصه ها شده، خدا به دادش برسه

   + مائده ; ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢٠
    پيام هاي ديگران ()