عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده. تو نیستی ولی انگار سایه ات همه جا ریخته.نه. از عمد پاشیده شده! از همان عمدهایی که فقط تو باید اراده کنی.

می دانی تمام باورهایم به ناباوری رسیده بود.انگار مثل لحظه ای که تلویزیون را خاموش می کنی، همه روشنایی صفحه ی زندگیم یک خط شد. بعد 1 نقطه و بعد ... دیگر چیزی نبود.

فقط 2 جشم مانده بود. از تاریکی به تاریکی نگاه می کردند. سیاهی می چکید از تمام لحظه ها، ثانیه ها. از هر نفسی.

ستاره ها هم مثل همیشه، وقتی می خواهی بیایند و چشمک بزنند، ناز می کنند.نمی دانم مهتاب بود یا نه.ولی نور نداشت.حتی همان انعکاس خالی اشعه های آفتاب. – راستش را بگو تو همه چیز را این طور خواسته بودی؟-

تو نبودی.نه. حتما بودی.حتما مثل حالا سایه ات بوده. ولی آخر در سیاهی که نمی شود سایه را دید.نه حرکتی داشتی نه صدایی.خاموش خاموش!

راستی تو می خوابی؟ آخر آن قدر بی صدا بودی که گفتم حتما خوابیدی!

 نمی دانم چه شد. من حرکت کردم یا تو. ولی به هم خوردیم.تازه فهمیدم هستی.-بخوان : تازه یادم آمد هستی!-

یعنی نیستی.سایه ات هست.شاید گولم زده ای.مثل قدیم تر ها! هستی و ...

 

 

فقط یک قول بده: بمان . حتی فقط با سایه ات.

 

یک قول دیگر هم بده: فردا طلب حق ال...   ببینم تو که جزء ناس نیستی؟ هستی؟ حالا چه بودی چه نبودی فردا طلبی نکن.قول می دهی؟

دوستت دارم. فکر می کنم خیلی زیاد

   + مائده ; ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٦
    پيام هاي ديگران ()