عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

دلم تنگ شده.می آیی امشب تا صبح که همین چند قدمی ما ایستاده و هر لحظه با شیطنت خاصی جلوتر می آید ساکت، حرف بزنیم؟ نفس نفس؟

بیا نگاه کنیم به ستاره هایی که نمی دانیم گریه می کنند یا خنده! تقصیر ما نیست آخر خودشان دور شده اند. فقط یادت نیاید که ما عینکهایمان را نزده ایم.

بیا نبودنش را ببینیم.هر چند ما نخواستیم برود ولی یادم نمی آید برای آمدنش کاری کردیم یا نه.

بیا گلها را آب بدهیم. نمی دانم گل خشکیده چند لیوان آب می خواهد.

بیا شمع روشن کنیم.شاید از شعله ی کوچک شمع، دلمان آتش گرفت.شاید خاکستر شدیم. نمی دانم چرا این روزها وقتی شمع روشن می کنم یا حتی کبریت خاموش می کنم، بوی خون و گوشت می اید!

بیا تا آمدن خورشید، نه،فقط تا فجر، هراسان گریه نکنیم. بیا بترسیم ولی بی اشک.

بعد تا صبح باران شجریان بخوانیم.ولی باز هم بی اشک. قول می دهی؟

حالا که قرار است فردا نفس ببُرد....

آرام باش. فردا می آید. چه بمانی ، چه بروی

                             چه بخواهی، چه نخواهی

می خواهم بمانی.

شاید او هم بیاید.

 

   + مائده ; ۳:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱۳
    پيام هاي ديگران ()