عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

یادم نمی آید گفت یا برایم نوشت: هر کاری بخواهی می توانی انجام بدهی. بجز یک کار.

و باز هم یادم نمی آید که من هم با کله ای پر از باد جوانی به او گفتم یا نوشتم: من که می توانم. بگو چیه تا وقتی انجام دادم خبرت کنم.

و باز او گفت یا نوشت: اینکه از غم جدا شوی!

 من ساکت شدم. و هنوز به او خبر انجام دادن کارم را نداده ام. می دانم خوشحال می شود اگر بفهمد که من موفق شده ام.

   + مائده ; ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٤
    پيام هاي ديگران ()