عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

آرزوی سفر

از این سرگردانی خسته ام.از این پراکندگی خاکستر تفکرات خسته ام! از این بی قراری های شبانه و دل مردگی های روزانه خسته ام. از موجهای ویرانگری که نظام ساختاری ام را به هم می ریزد.از قطارهای طعنه و کنایه.از توضیح های تکراری.از جمله های امید وار کننده.از حسادتهای احمقانه.از سنگهای بزرگی که جلوی پایم انداخته می شود.من از دورغهای مدام خسته ام.

من از شنیدن حرفهای به ظاهر راست دیگران خسته ام.از درد هایی که بی صدا به دوش

 می کشم.از بیداری های مدام. از خوابهای سیاه و سفید ترسناک.من خسته ام.

 

و فقط یک سفر،یک سفر می خواهم در مقابل تمام این خستگی ها. سفری به .....

   + مائده ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢۱
    پيام هاي ديگران ()