عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

خواب!

 آرام، دیشب خوابیدم.یعنی خوابم برد.هر چند در اوج خستگی.

 تکه های پازل خوابم دیر پیدا شد.اولش اصلا یادم نمی امد خواب دیده ام!

 

 زینب توی آسمون پرواز می کرد.مریم می خندید.الهام چادر مادربزرگش را سر کرده بود.

 زیبا روی موتور نشسته بود و توی خیابان ویراژ می داد. یکبار هم تک چرخ زد.

 من نبودم . فقط صدای گریه ام می آمد.باورت می شود ؟ من و گریه ی صدا دار!!

 یک تکه ی خوابم صدای نوار پریزاد می آمد: سرنوشتو دیگه سرزنش نکن!

 می گفتند فاطمه لباس سفید پوشیده!

 یک بچه ای هم بود که مصرّانه من را خاله صدا می زد. صدایش را انگار توی خوابم پاشیده بودند.

 بعد یک موجودات بزرگی حمله کردند.من ندیدمشان.فقط ترسیدم.

 بعد دوباره قلبم درد گرفت. توی خواب هم می فهمیدم! ولی هر چه دنبال قرصم می گشتم نبود!این 

 را از تداوم درد می فهمیدم، نه از پیدا نشدن قرص!

 بعد انگار عروسمان آمده بود! می دانستم حتما من پیدایش کرده ام ولی نمی دانستم کیست!

 بعد چندتا از استادای دانشکده را دیدم. همان طوری که در حیاط دانشکده دور هم جمع می شوند.

 نمی دانم استرس چی بود یکهو هرّی دلم ریخت! یخ کردم!

 آب می خواستم.نبود. هیچ جا.حتی یک قطره !

 .

 .

 .

  بیدار شدم.ساعت 5/2 بود.یعنی همه اینها را در 1 ساعت دیده بودم!

 

 

   + مائده ; ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱٢
    پيام هاي ديگران ()