عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

شلختگی فکری!

 

 

   باز هم a million dollar baby دیدم:

 You can't just tell them to forget every thing you know. You gotta make them to forget it.Make them so tired until they only listen to u. Only hear your voice. Only do what u say & nothing else.

 Show them to keep their balance.

 …  And then u gotta show them all over again. Over & over and over. Until they think they are born that way.

 

  • یه مسئله ای این روزها مورد توجهم قرار گرفته:

   با وجود تنوع و زیادی کارهام، به همشون می رسم. خدا را شکر بد هم انجام نمی شوند. فقط

 بعضی وقتها(بیشتر از بعضی وقتها!) یه کارهایی  یادم می ره. بخاطر همینه که ترجیح می دهم

 تنهایی کاری را شروع نکنم. می ترسم اجزاء کار یادم بره. ولی دوست دارم اون طرف فقط یادآوری کنه

 و من انجام بدم!شاید اگه سعی کنم بیشتر، کارهام را مکتوب کنم،مشکل کم شه!

  • روز معلم مدرسه مدرسه برای همه کادر مجتمع برنامه داشتن. یکی از معلمهای قدیمم بهم گفت داری آلزایمر می گیری.خندیدم. حالا هر بار که چیزی یادم می ره، یاد حرفشون می افتم.
  • دارم آلزایمر می گیرم!

   + مائده ; ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٥
    پيام هاي ديگران ()