عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

شنيدنشان خيلی سخت بود.حتما گفتنش خيلی خيلی سخت تر. کاش مخاطبشان می دانست که مورد خطاب است.اصلا به اينها فکر می کرد؟

"قرارمان اين نبود. تو بروی و من بمانم.

تو خوشحال و من سردرگم.

تو بدانی دوستت دارم و من حتی ندانم به يادم می آوری يا نه.

تو در گوشه ای آرام خفته باشی و من به يادت تا صبح بيدار.

تو شاد باشی و من نگران که تو شادی يا نه!

تو از تکرار حضورم خسته و من در تکرار نامت غرق.

تو دلشاد از اين جدايی و من سوزان در آتش دوری.

آخر مگر خودت نگفتی هستم. تا آخرش. و حالا من, رها شده ترين تنهای اين اطراف هستم.

زمانه يادم می دهد که ديگر اعتماد نکنم. حتی بر عاشقانه هايی که از زبان چون تويی جاری می شود."

اگر او می گفت, من گريه می کردم. نمی دانم نمی فهميد چه می گويد يا می فهميد و در چنين آرامشی حرف می زد.

   + مائده ; ٤:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٠
    پيام هاي ديگران ()