عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

خوشا شيراز و ...

رفته بودم شیراز. رفتم دیدن حضرت حافظ. اول که رسیدم یه یک ساعتی فقط نگاهش کردم. بعد راه افتادم که برم. حتی نصف پله ها را هم آمدم پایین. بعد به زینب گفتم: زینب من هیچی به حافظ نگفتم. برگشتیم. وایستادم رو به سکو. نرسیدم همه ی دلتنگی های شاعر مآبانه و غیر شاعرمابانه ای را که می خواستم بهش بگم. ولی یه  چیزایی را گفتم. بعد برای خودم و سجاد و شاگردام و یکی دو نفر دیگه تفال زدیم. بعد دوباره راه افتادیم و برگشتیم.

 

پ.ن:

  • می خواستم قبل از رفتن به شیراز وبلاگم را آپ کنم که با الطاف پرشین بلاگ نشد.
  • می گن شیراز اردیبهشت دیدنیه. ولی امسال خیلی خیلی گرم بود. بشرای شیرازی ما هم گفت: به گرمی اخلاق مردمش. البته بشری جان احتمالا اسم اصفهانی ها بد در رفته. چون شیرازی هایی که ما دیدیم حتی به مقالات برتر کنگره هم هدیه ای ندادن. ما رو با یه قاب برگرداندن شهرمون!
  • حواشی سفر آنقدر زياد شد که به تهران کشيد.يک جلسه برايش تشکيل شد.جلسه ی اصلی هفته ی ديگر است. می شه گفت يه جورايی دعواس!

 

   + مائده ; ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱
    پيام هاي ديگران ()