عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

۵۰ روز تا کنکور!

ديروز دقائق سختی را گذراندم.آخرين روز کلاس بچه های تجربی پيش دانشگاهی!

امسال برای من لحظات سخت زياد داشت.بی خوابی و فکر و مسئوليت زياد داشت.هر که باشد می گويد پارسا ل هم داشت.ولی امسال فرق می کرد. اساسا فرق می کرد.

برايشان گل گرفتم. بردم سر آخرين کلاسشان. به هر کدامشان يک شاخه دادم. رفتم که يکبار ديگر اين جمع را کنار هم پشت اين ميز و نيمکتها ببينم.

با همه اشتباهات و شيطنتها و حتی فضولی هايشان( که کارم را هم گاهی خراب می کرد!) دوستشان داشتم. شيرين بودند. فکر می کردم فقط برای من شيرين بوده اند ولی انگار برای بقيه هم.

نگرانم برايشان ولی مطمئنا بيش از ده ماه گذشته.

چه بد که قرار است به محيطی بروند که حتی برای لحظه ای هم اين محبت بينشان تکرار  نمی شود. و چه خوب که قرار است  به عرصه ی بزرگتری برای کسب موفقيت وارد شوند.

   + مائده ; ۸:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢۱
    پيام هاي ديگران ()