عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

تب کرده ام انگار هذيان می نويسم!

  • مسئله ی اول:

یکبار نوشته ام که وظیفه مکان و زمان دارد. حالا دقیق تر که بگویم می شود این : پس از اینکه یک توافق به عمل آمد، دو طرف توافق هر یک وظیفه ای پیدا می کنند که می شود حق طرف مقابل برگردنشان. حالا باید هر یک کار خودش را به نحو احسن انجام دهد. ولی وقتی توافقی نیست ، باز هم میشود گفت وظیفه ای هست. یا اینکه این بار هر چه در بین باشد می شود دستور. و این دستور هر چقدر هم که پیش پا افتاده باشد، اجرایش سخت است. گاهی خیلی سخت. ولی اگر حتی فلسفه ی دستور را بدانی، با وجود دستور بودنش می شود آن را انجام داد.

  • مسئله ی دوم :

گاهی اوقات برخی افراد آن قدر محترمند ، آن قدر مهمند و آنقدر جایگاهشان رفیع است که آدم حاضر        می شود برای حرفشان هر کاری بکند. حتی برای این که حرفشان درست بماند . و لحظه ای هم به این فکر نمی کند که منتی در این بین است. حتی خوشحال هم می شود که حرفشان را گوش کند.ممکن است سخت باشد ولی همین که بدانند ان افراد این طوری راضی ترند، ادامه می دهند.

  • مسئله ی سوم:

شاید بتوان برای مدتی کاری را بی آنکه بدانی چرا، انجام بدهی. بدون اینکه منتظر نتیجه ای باشی. – هر چند عجیب تر از این نمی تواند باشد.-  البته آغاز ها همیشه دشوارند و این یکی حتی از زنده ماندن سخت تر    می نماید. فقط یک مسئله می ماند: چیزی که نه باید سودی بدهد و نه دلیلش را بدانی ، به چه انگیزه ای ادامه می یابد؟

  • مسئله ی چهارم:

من نه می خواهم کسی را نگران کنم و نه می خواهم کسی را عصبانی کنم و نه می خواهم حوصله ی کسی را سر ببرم و نه می خواهم .... (ولی احتمالا تمام این اتفاقات می افتد.) من هیچ چیزی نمی خواهم . چرا! فقط یک چیز : آدمهای مهم در زندگیم از دستم ناراحت نشوند. حتی اگر من ناخواسته اسبابش را فراهم می کنم.و یک چیز دیگر: کارهای سخت انجامشان آدم را خیلی پیر می کند. حتی بیشتر از سخت گرفتن خود ادم به خودش یا فکرکردن. پس نخواهید که کارهای سخت را به راحتی انجام دهم.

 

پ.ن:

قبلا این طور بودم که ومقتی به فکر که فرو می رفتم از محیط اطرافم غافل می شدم. مدتی این طور نبود و حالا جدیدا باز هم غافل می شوم.آنقدر که باید چند بار صدایم کنند. دندان نیمه تراشیده را جلویم گرفته بودم و داشتم نگاهش می کردم.ولی انگار در هپروت بودم. یکهو به خودم آمدم دیدم زهرا تو نخ من بوده. گفت: ولش کن ارزش نداره!

 

راستی چرا کسی تا به حال از سلمان رشدی نپرسیده مهدورالدم بودن چه حسی به آدم می دهد!

 

 از این که طولانی شد، معذرت می خوام. باید حرفهایم را می زدم.

 

   + مائده ; ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٦
    پيام هاي ديگران ()