عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

فکر کرد. خیلی! آخرش نتیجه اش این شد که حتی اگر راه زندگیش اشتباه باشد، الان برای تغییرش دیر شده!

 

از یک طرف یا باید قید زمانی را که تا الان گذاشته بود و هم سالهای باقی مانده تا به ثمر رسیدن را می زد. که کم بود سه سال مانده بود و کمی بیشتر هم گذشته بود. یا اینکه باید تمام عمر را با همین فکر می گذراند که اگر در این موقعیت نبود، چه می شد. حتی نمی دانست اگر اینجا نباشد، کجا می تواند باشد! در چه شرایطی؟ با چه تخصصی ؟ از اینکه درباره ی این هم ریسک کند می ترسید. ورودش به این محوطه با ریسک بود. حالا نمی توانست با یک ریسک پر خطر تر از صحنه خارج شود. اصلا اگر خارج می شد باید پا در کدام عرصه می گذاشت؟!

 

خودش یک طرف بحث بود و دیگرانی که برای رسیدنش به اینجا کمکش کرده بودند در طرف دیگر. مسئولیتش در قبال آنها هم سنگین تر از آن بود که به همین راحتی نظر خودش را پیاده کند.

 

همه ی اینها ترسش را فقط زیاد می کرد.  فقط یک سوال بی جواب ، شاید تمامی مشکلات را حل می کرد: افراد موفق از ابتدا می دانستند که راهشان درست است یا آن قدر رفتند تا فهمیدند به موفقیت رسیده اند. اصلا موفقیت در تعریف جزء واژه های نسبی است یا تعریفی ثابت دارد؟ چطور می توانی بفهمی موفق هستی؟

پ.ن:

 حالش خوب نیست.نگرانم می کند.حتی می شود گفت در هاله ای از ترس نفس می کشد.

 بعد التحرير:

  • می گويند سياهی هاست که سفيدی ها را می سازد.(حتی اگر من نفهمم.)
  • "از اسفند انتظار تو را می کشيدم روز ارديبهشتی"
  • مرضيه برايم ایميل زده: ارديبهشت برای همه شاد و خرم است/ ارديبهشت ماست که اردی جهنم است

 

   + مائده ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٤
    پيام هاي ديگران ()