عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

"این شما بودید که هی از هوای رود و چه می دانم ... چراغ آسمان می گفتید

ما هم باور کردیم که تمام رودهای جهان رو به جانب دریا دارند.

چه می دانستیم راه دریا دور و ستاره خاموش و خواب حادثه بسیار است.

حالابرو. می خواهم کمی با ماه بی قرار امشب از شکایت سیب و سکوت سایه گفتگو کنم."

 

پ.ن

امشب هم تا صبح بيدارم.امتحان بدی دارم*

يادش بخير آن شبها با بچه ها بيدار می مانديم.۱۶-۱۷ ساله بوديم

 

.هيبت قلعه سکوت در شب نمايان است و بس.

 

 برايم دعا کنيد.بشرای عزيز تو هم برايم دعا کن.دعای مادرها مقبول است.اگر سيد باشند که حتما*

   + مائده ; ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٤
    پيام هاي ديگران ()