عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

 

جانباز است.۷۰%.اعصاب پاهايش آسيب ديده.کلی سيم و دستگاه زير پوستش تا نخاع رفته. و حالا اين الکترودها بازی درآورده اند.و جلوی انتقال درد را نمی گيرند.شیمیایی هم شده .حدودا ۳۸ ساله می زند.تو این ۳ سال که همکلاس بودیم، به عادت همیشگی برای همه نام مستعاری گذاشته ام و او را نقطه ی بالانس کلاس نامیده ام. حضورش برای کلاس آرامش است.

.....

دیر آمدم. شنیده بودم حالش چند روزی خوش نبوده. تا حالا ندیده ام غر بزند از این همه سختی که

می کشد. داشت درد دل می کرد. حالش هم خوب نبود .سینه اش خس خس می کرد.

یک جمله اش آتشم زد:

حالم که بد می شود پسرم از خانه می رود بیرون.نمی تواند تحمل کند.(پسرش ۱۶ ساله است) و دخترم می آید پایم را می بوسد.(دخترش ۵ ساله است.)

 

دیگر نه من حالم را می فهمیدم و نه دوستانی که داشتند می شنیدند.

غربت این ها ....

 

   + مائده ; ٦:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢۱
    پيام هاي ديگران ()