عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

کوچولوهای خنگ

 

من با کوچولوها یی کار می کنم که احساس بزرگی می کنند. با نوجوانهایی که فقط "کمی" در مورد امور مربوط به خودشان عاقلند، ولی نه جلوتر از خودشان را می بینند و نه می فهمند. نمی دانند اگر اجازه می دهیم مداد و قلم داشته باشند به این معنی نیست که نویسنده اند.

من با بچه هایی کار می کنم که فکر می کنند می فهمند و فقط امیدوارم ضربه ی محکمی عامل فهمیدنشان نشود. من با کوچولوهایی کار می کنم که آرزو دارند جای بزرگترها باشند ولی چون نمی توانند فقط بزرگترها  را می زنند!!

 بچه کوچولوها در خالی کردن کتری آبجوش روی خودشان هم اعتماد به نفس زیادی دارند.

من با خنگهایی کار می کنم که نمی فهمند قرص سردردشان به درد هر کسی نمی خورد و نباید قرصشان را به بقیه بدهند!

من با طبل هایی کار می کنم که فقط سر و صدا دارند!

 

پ.ن:قصد داشتم تا پایان دومین دهه زندگی ام چیزی ننویسم ولی نشد.

 

 

   + مائده ; ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٦
    پيام هاي ديگران ()