عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

دل من نه مرد آن است

اين را وقتی نوشتم که حتی نتوانستم برای کلاس استادی که ۳ ماه منتظرش بودم به دانشکده بروم:

مدتها بود که ماشين شده بودم.مدتها... صبح بيدار باش. دانشگاه.کار.درس.تحقيق.عصز.درس.شب.بازگشت.درس.خواب! و باز فردا!!

بی هيچ يادی از دوستي.تماسی.ملاقاتی...هيچ! و همه چيزز در راستای زندگی عقلانس.همان زندگی آرمانی من! و بعد... يک شکست.نمی دانم با تلنگر يا بی تلنگر!فقط اگر نبود پارچه ای که به تازگی دورم پيچيده بودند تکه ها گم می شد.

... و حالا پس از استراحتی هر چند کوتاه برخاسته ام و باز روز از نو! اين باز هم منم. با همان نفسهای به شماره درآمده از فرط خستگی!

   + مائده ; ۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٤
    پيام هاي ديگران ()