عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

بخش فشافویه- جاده تهران_ قم

 

وقتی یه بچه 9 ساله که دندوناش سالم بود ، می شنید که بهش می گن آفرین، چه ذوقی می کرد یا پشت سریش وقتی می شنید مواظب دندونات باش ، بهتر مسواک بزن، خجالت می کشید.

وقتی می دیدی بعد از یاد گرفتن روش درست مسواک زدن، به روش مسواک زدن هم دیگه نظارت

می کردند، حس خوبی پیدا می کردی.

وقتی بعد از معاینه به هر کدام یه پَک می دادی، از دیدن اون بسته ی مداد رنگی ، یه جامدادی با عکسهای عروسکی ذوق می کرد.بعد می گفت خانم دکتر با همین مسواک و خمیر دندانی که دادین، شب می رم مسواک می زنم، کلی خوشحال می شدی!×

وقتی می خواستی ازشون فیلم برداری کنی، آن قدر مرتب می نشستن که اصلا باورت نمی شد که اینها همون کلاس سومی هایی هستند که ناظمشون هم می گفت شیطون ترین کلاس مدرسه ان.

بچه های کلاس چهارم، به هر کی می رسیدن سلام می دادن و پنجمی ها که ارشد مدرسه بودن، خیلی آروم نشسته بودن تا نوبتشون بشه و دنداشونو معاینه کنن.

..

. سر افطار کلی ذوق کرده بودن ولی زود می پرسیدن، شام هم می دین؟ و وقتی می شنیدن که بعله. شامم

می دیم، کلی ذوق می کردن.

 

بعد از اینکه شامشونو می خوردن و می اومدن و دونه دونه تشکر می کردن، خستگی تمام کارها و خریدهای صبح و بدو بدو های شب از تنت بیرون می رفت.

.

.

.

یکی از بهترین تجربه های زندگیم امشب بود!!

 

   + مائده ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٩
    پيام هاي ديگران ()