عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

بعد از دهه

  • از اینکه هر کسی بهم زنگ میزنه مجبورم بگم وقت ندارم دو ساعت یا برای ناهار یا برای یک خرید ساده باهاش برم خسته شدم. دوستان متاهل هم صداشون درومده که تو خودت رو میگیری شاید که با ما نمیای بیرون. ولی این طور نیست.
  • دلم برای دیدن غروب خونمون تنگ شده بود. دو روز تعطیلی عاشورا و تاسوعا باعث شد که به جز نماز صبح یک نماز دیگه هم خونه بخونم.
  • مامانم هر روز و هر شب بهم میگه چرا اینقدر خسته ای؟ بعد حساب می کنم می بینم خب شب قبل 6 ساعت هم نخوابیدم و از 6 صبح که بیدار شدم و 7 زدم بیرون تا 8 شب در حال دویدن بوده ام. هنوز ترم به نیمه هم نرسیده.... مامانم میگن یازده بخواب صبح یه کم زودتر 6 پاشو کاراتو بکن. در حالیکه 6 ساعتیه که من به صورت روتین باید پاشم. دل مامانم برام سوخت امشب .
  • راضی ام؟ هستم... اینقدر راضی که هفته هایی که فقط دو تا ارائه دارم خدارو شکر میکنم. شاید باید به جز دانشگاه و کلاس فرانسه کار دیگه ای نکرد. مثلا 5 روز دیگه ی هفته رو عصرها نرفت سر کار. 
  • از هر چیزی بگذرم و بگم راضیم از کلاس 8 صبح شنبه ها متنفرم . نه از درسش یا استادش . از ساعتش. وقتی استاد مدیریت نظریه ها رو میگه و مسئله میده که فلان مشکل رو با مدیریت حل کنید برای بیدار موندن هم که شده فکر می کنم و راه حل ارائه میدم. 
  • خدارو شکر. خوبم. حتی وقتهایی که مثل دوشنبه ی این هفته 8 صبح خیابون فلسطین کلاس دارم. تا ده. یازده انتهای امیرآباد شمالی نرسیده به حکیم. دو بعدازظهر دانشکده پایین یعنی خیابون قدس.... 4 هم باید سرکارم باشم میدون فاطمی...خوبم. فقط سوال اینه که میگن آکسفورد شهر دانشگاهیه ولی بعید میدونم این پراکندگی محل کلاسهاش دقیقا همراه با این همه آلودگی باشه...

   + مائده ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٥
    پيام هاي ديگران ()

نمودارهای ایکس و ایگرگ این روزها

مختصات این دوره ی تحصیلی جدید خیلی با قبلش فرق کرده 

ولی این حد واسط بودن هم خودش دردسرهایی دارد.

امیدم به خداست برای رفتن به مرحله بعد.

کنگره ارتودنسی شیراز که بودیم من هم مقاله ای در حوزه ی رشته آنها ارائه کرده بودم، داشتم فکر میکردم شاید سال 83 من و الهه و نازنین  و ... هیچ وقت فکر نمی کردیم یک روزی در این پوزیشن با هم برویم نارنجستان!

خدایا شکرت.

 

   + مائده ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٩
    پيام هاي ديگران ()