عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

این چه رازیست که هر بار بهار با عزای دل ما می آید.

پیرمرد از قبل از عید گفته بود که دیگر ماندنی نیست. چون به سن برادر مرحومش (پدربزرگم) رسیده.

پیرمرد عوض هر چه مال که نداشت، مهربانی داشت.از همان دو سال پیش فروردین دیگر ندیده بودمش.

پررنگ ترین خاطره ام هم بیست و پنج تومنی ها نویی بود که عیدی میداد و اینکه همیشه سر به سرش می گذاشتیم که ته ریشش موقع دیده بوسی در صورتمان فرو می رود. از همه دوست داشتنی تر، تخم مرغ هایی که خودش برای همه ی بچه ها رنگ میکرد:هر سال، عید یک سکه و یک تخم مرغ رنگی.

 

آخرین عکسی که از او گرفتم در مراسم سوم پدربزرگم بود کنار برادر دو قلویش. داشت گریه میکرد.

برای همه "عمو تقی" مهربانی اش ماند. 

خدایش بیامرزد. 

   + مائده ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٥
    پيام هاي ديگران ()