عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

موتور جت

کارها جلوی چشمم سان رژه میرن.

قول دادم تا هفته ی دیگه یک یادداشت بنویسم برای یک سایت. حس دسته بندی و فکر کردن به آغاز رو ندارم. هر چند با همین اوصاف کلی نکاتی که یادم دادن که باید در شروع نوشتار رعایت کرد رو دوره کردم توو ذهنم.
.
.
.

مهلت ارسال مقاله کنگره سال بعد انجمن رو تمدید کردن. با خودم به تفاهم رسیده بودم سال دیگه مقاله نداشته باشم ولی وسوسه این تمدید 15 روزه داره از راه به درم میکنه. همه داکیومنت هامو پرینت گرفتم بشینم پاش ولی ...
.
.

دو تا از کتابایی که خریده بودم و هنوز نخوندم رو آوردم بیرون از انبار مهمات کتابهای نو. که بخونمشون.24 صفحه از اولی رو خوندم. سه گانه نیویورک. پل استر
از کتابای پی دی اف شده هم جلد دوم آتش بدون دود رو شروع کردم.50 صفحه اولش رو خوندم.
.
.
.
دیشب یک سری فایل های تمرین لیسنینگ زبان برای یکی از دوستان دانلود کردم . خودمم دو تا شو گوش دادم. میخوام بقیه رو هم قبل از اینکه بدم به اون گوش بدم. ضایعه س آدم بخواد با یک نفر تمرین کنه چیزی رو ولی خودش هنوز گوش نداده اون ها رو.
دلم برای کلاسای آیلتس تنگ شد. دیشب یه فیلم جاسوسی انگلیسی دیدم که لیسنینگ بریتیش رو دوباره تمرین کنم.
.
.
.
نمیدونم فیلم Adventures of Tin Tinرو کجا ذخیره کردم. میخوام ببینمش ولی یافت می نشود.
.
.
.
تازه بیست رو ز دیگه هم ارائه ی کنگره IADR ئه و من هنوز بیلمیرم. البته چرا دروغ امروز یک پاراگراف برای اول ارائه م پیدا کردم. جز متن ابسترکت ما نبوده ولی خیلی به درد اول ارائه میخوره.
.
.
.




کار دارما . ولی نمیدونم چرا موتورم گرم نمیشه. روشن هست ولی همچین بگی نگی آب بندی نشده انگار. نمیشه باهاش تازوند.

خدایا این 27 آذر رو با خبرای خوش برسون که موتور من بشه موتورجت!

   + مائده ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٥
    پيام هاي ديگران ()

زنهار شود کوک دوباره دل این ساز

میگفت الان که از 25 سالگی گذشتیم جزوشون حساب میشیم.

"بزرگان" رو می گفت.

گفتم به من نمیخوره. جوهرش باید تا الان جمع میشده. تا قبل 25.

"بزرگی" رو می گفتم.

میگفت من زیاد دارم. یه کمیشو میدم به شما.

"جوهره"  رو میگفت.


گفتم: این جوهر، پیوندی که باشه پس میزنه تن آدم. آدمیزاده دیگه. ی جوری ساختنش که خودی و غیر خودی داشته باشه.


"بزرگی" رو می گفتم.

   + مائده ; ٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٤
    پيام هاي ديگران ()

من مجرمم به جرم تو آری بیا بگیر... در این میانه کسی دست گیر نیست

گاهی شعری میخوانم که دلم میخواهد این جا بگذارمش. بعد میترسم که هزار و یک نفری که اینجا را می خوانند بپرسند چرا این را گذاشتی؟ یا بدتر خودشان ربطش بدهند به هر چیزی که به ذهنشان میرسد.
ولی نشد از خیر این یکی بگذرم.
بخوانید ولی نسبتی ندهید.
تظاهر می‌کنم که ترسیده‌ام

تظاهر می‌کنم به بن‌بست رسیده‌ام

تظاهر می‌کنم که پیر، که خسته، که بی‌حواس ! 

پرت می‌روم که عده‌ای خیال کنند امید ماندنم در سر نیست

یا لااقل ... علاقه به رفتنم را حرفی، چیزی، چراغی ... !

دستم به قلم نمی‌رود

کلماتم کناره گرفته‌اندو سکوت ... سایه‌اش سنگین است ،

و خلوتی که گاه یادم می‌رود خانه‌ی خود من است .

از اعتماد کامل پرده به باد بیزارم

از خیانت همهمه به خاموشیاز دیو و از شنیدن، از دیوار .

برای من دوست داشتن آخرین دلیل دانایی‌ست

اما هوا همیشه آفتابی نیست

عشق همیشه علامت رستگاری نیست

و من گاهی اوقات مجبورم به آرامشِ عمیق سنگ حسادت کنم

چقدر خیالش آسوده است

چقدر تحمل سکوتش طولانی‌ست

چقدر ..

نباید کسی بفهمددل و دست این خسته‌ی خراب از خواب زندگی می‌لرزد.

باید تظاهر کنم

حالم خوب است راحت‌ام، راضی‌ام، رها ...راهی نیست.مجبورم !باید به اعتماد آسوده‌ی سایه به آفتاب

برگردم.          

   سیدعلی صالحی

   + مائده ; ۳:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٠
    پيام هاي ديگران ()