عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

و که می داند حاصل ضرب عشق را در عطش

از عشق سخن باید گفت. همبشه از عشق سخن باید گفت. عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان. این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. عشق معیارها را در هم می ریزد. دوست داشتن بر پایه معیارها بنا می شود. عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد . دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد.عشق فانون نمی شناسد، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفی ست. عشق فوران می کند چون آتشفشان و شره می کند چون آبشاری عظیم. دوست داشتن جاری می شود چون رودخانه ای در بستر با شیب نرم. 

عشق ویران کردن خویشتن است. دوست داشتن ساختنی عظیم. عشق دق الباب نمی کند . مودب نیست. حرف شنو نیست. درس خوانده نیست. درویش نیست. حسابگر نیست. سر به زیر نیست. مطیع نیست.

عشق دیوار را باور نمی کند. کوه را باور نمی کند. گرداب را باور نمی کند. مرگ را باور نمی کند.

عشق در وهله ی پیدایی دوست داشتن را نفی می کند. نادیده می گیرد. پس می زند. دوست داشتن نیز نازیر در امتداد زمان، عشق را دود می کند و به آسمان می فرستد. چون خاطره ای حرام، فرشته ی نگهبانی بر آن می گذارد. عشق، سحر است و دوست داشتن باطل السحر. 

عشق و دوست داشتن از پی هم می آیند. اما هرگز در یک خانه منزل نمی کنند. عشق انقلاب است. دوست داشتن اصلاح. میان عشق و دوست داشتن هیچ نقطه مشترکی نیست. از دوست داشتن به عشق می توان رسید و از عشق به دوست داشتن. اما به هر حال این حرکت از خود به خود نیست. از نوعی به نوعی ست. و فاصله ایست ابدی میان عشق و دوست داشتن.

 

آتش بدون دود. جلد اول. نادر ابراهیمی.  

   + مائده ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٩
    پيام هاي ديگران ()

بنویس از سر خط

انگار دارم کم کم به زندگی برمیگردم.
برای شروع امروز خوب بود:
صبح درمانگاه بودم.

پیگیری کردم قرارمو با انجمن بیماریهای دهان.

 به یکی از استاد دانشکده خودمون زنگ زدم.


با اون کنگره هلندی نامه نگاریهای لازم رو کردم.


خلاصه مقاله فارسی و انگلیسی کنگره انجمن عمومی رو نوشتم و فرستادم همکارم چک کنه.


یک ایمیل بررسی موضوع به یکی از استادای دانشگاه تهران زدم.


به معاون پژوهشی سازمان پزشکی قانونی برای پیگیری طرح تحقیقاتی مون ایمیل زدم.


برای فردا هم کلی سرچ باید بکنم در زمینه کار جدیدی که می خوایم انجام بدیم. 

با استاد اطفال پردیس خانی آباد دانشگاه تهران هم باید قرار بذارم.


انگار زندگی خیلی داشته می دویده تووی این دو ماه و نیم. من خیلی عقبم. یکی دو ماه باید بدوم. با دو برابر سرعت همیشگی

 

   + مائده ; ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٢
    پيام هاي ديگران ()

از هفت دولت آزاد

ما زن ها رسم خوبی داریم ، زمانه که سخت می گیرد شروع می کنیم به کوتاه کردن ناخن ها ، موها ، حرف ها و رابطه ها....

 

"ویرجینیا ولف"

من ولی دیروز تصمیم گرفتم بعد از گذر از سختی زمانه موها رو کوتاه کنم!یک زمانی بود که قیچی رو دو سه سال یکبار میدیدن! حالا با هر فشار روزگار ، من هم قیچی رو به اینا نشون میدم.

اینم ی جورشه خب!

نوشته شد جهت ثبت یک سنت شکنی بسیار بعید از من! بسیار بسیار بعید از من!

 

   + مائده ; ٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

من مثل صبرت کشنده، مثل غرورت عمیقم*

1.آبان شده و من فاصله ای دو هفته با تجربه ای دارم که از اخرین بار آن 9 سال گذشته!

2.حس های خوب و حس های بد مثل میوه های بازار تره بار شده اند که کارگرش نمی گذارد جدایشان کنی. 

3.بعد از مدتها حس بزرگ شدن کردم دوباره! یاد آن معلم عزیز بخیر. هر چند مثل بارهای اول دیگر نمی ترسم، هول برم نمی دارد و فکر نمی کنم که اتفاق عجیبی رخ می دهد.

4. دیشب در دیالوگ جالبی، مربوط به من ولی بین دو نفر دیگر، اولی گفت دوباره میخوای درس بخونی؟ 6 سال؟ دومی گفت مگه چند سالشه؟ و من یادم افتاد مثل نه سال پیش نمیتوان خیلی خیلی هم سرخوش بود.  آن موقع هنوز 18 سالم هم نبود و حالا .... داشتم فکر می کردم بگم اگه خدا بخواد ولی کلا مهلتی برای حرف زدن من پیش نیومد :)

5. دشنام و دشنه به جانت این گونه آتش نمی زد... آن ها اگر شعله بودند، من جنگلی از حریقم*

 

* از کتاب شاید مرا دوباره به خاطر بیاوری... دکتر مژگان عباسلو

   + مائده ; ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٤
    پيام هاي ديگران ()

خیالات خودش را خسته و بی حال می بافد

در کمد دیواری را باز کرده ام، دنبال چیزی بگردم که 6 ماهیست به کارم نمی آمده. باید کلی کیسه کاموا را جابجا کنم.

با همه کارهایی که دارم کیسه ها را باز می کنم. کامواهای مشکی که هنوز ده کلافشان باز نشده برای مانتویی که حس بافتنش نبود و کلا 60 سانتش را بافتم فقط.

 

کامواهای خاصی که برای بافتن شال گردن خریدیم با زهرا ولی خیلی خوب از آب درنیامده بود.مامان زهرا بی خیالمان کرد از بافتنش! شاید هم هیچ وقت نخواستم ببافمشان. هنوز ترکیب کرم و طوسی اش را دوست دارم. شال این رنگی خیلی شیک می شود.

کامواهای ظریف قلاب بافی ام که خدا کند شبیهشان پیدا شود در حسن آباد برای روتختی ای که 2 تا از 9 مربعش را بافتم و وقت نکردم بقیه اش را شروع کنم. ترکیب صورتی و بنفش. هر بخش 9 تا مربع قلاب بافی شده است با طرحی خاص از 9 رنگ!

این را تا آخر امسال می بافم. مطمئنم. 

یک توپ کوچولو از کاموای اولین شال و کلاهی که بافتم دو سال پیش هم مانده.دو ماه پیش یک گل 6 پر هم برایش با قلاب بافته ام که گوشه کلاهش بزنم. وقتی چمدان لباسهای زمستانی را دربیاورم حتما این را بهش می زنم.

هر کاموا خاطره ای دارد.

دلم برای مهشید تنگ شده. همان دوسال پیش با هم شروع کردیم به بافتن شال. اون قهوه ای بافت با تک پیچ من رنگی رنگی بافتم با طرح مربع های 10 در 10!

این کنکور لعنتی که بگذرد حتما دعوتش را برای یک گردش تمام عیار دوتایی می پذیرم.  

   + مائده ; ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/۱
    پيام هاي ديگران ()