عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

منی که لفظ شراب از کتاب می شستم // زمانه کاتب دکان می فروشم کرد

پرهیز کن از این همه پرهیز اضافی!

------------------------------------

 

یک قدم بردار ، می بینی که تنها نیستی

------------------------------------

 

ماندنم بیهوده است، امکان ندارد هیچ وقت

این من دیرین من، یک آدم دیگر شود

-------------------------------------

 

یک وبلاگی بود پر از شعرهای قشنگ

از آنجا برداشته ام این ها را

-------

   + مائده ; ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٢
    پيام هاي ديگران ()

تمام میشود امشب

تمام میشود امشب...ولی خداحافظ

چه سطرها که تو هر شب...ولی خداحافظ

 

پ.ن: اینجا نه ساله شد.

   + مائده ; ٤:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱٥
    پيام هاي ديگران ()

شب نعمت است

مهر 77 من سیزده ساله بودم. کلاس سوم راهنمایی.همان زمان هپت هپت هپتاد و هپت. همان موقع ها اکسیژن هم داشت شبکه دو.

"دیم لخ" یا همان نیم رخ برنامه ی نوجوانی ما دهه شصتی ها بود.  من حرف اول و آخرش را دوست داشتم. وقتی آن در رو به نور را نشان میداد. یا روی کاسه سفالی آب  و نمای بسته اش چیزی میخواند. شاید همان شد که بهترین نوشته هایم در برنامه هایی که نویسنده شان بودم حرفهای اول و آخر از آب درآمدند. بعدترش نیم رخ به فرزاد حسنی رسید. پیش دانشگاهی بودیم آن موقع. یادم هست با همه خر خوانی های پیش دانشگاهی گاهی به یک ربع آخرش می رسیدم.

بعد ترش هفتایی ها و متن آخرش من را به رادیو جوان کشید. اولین خاطراتم برمی گردد به ریحانه سعیدیان و عطیه نجفی. (چند روز پیش دیدم ریحانه جایی درس می دهد. احتمالا از همین چیزها.)

نرگس فتحی و برنامه صبح های رادیو جوان.

حامد جوادزاده و سفید مثل شبش. (قبل ترش با یک برنامه جنجالی سیاسی شناخته بودمش در عصرهای رادیو جوان)

و مجتبی آذری که آلبوم عکس نی نی هایش معروف بود. همه برایش عکس می فرستادند که آلبومش کامل شود.

اولین جلسه ی همه ی ماها در مجله راه موفقیت  را خوب یادم هست. و پیاده رفتیم تا هانی. ناهاری خوردیم به یاد ماندنی. حتی یادم هست نرگس کشک بادمجان خورد!!

 

حالا این سه نفر احتمالا با آدمهایی که من نمیشناسمشان دارند برنامه ای می سازند برای نوجوان ها.

فکر کنم این هم میتواند آغاز یک پرش باشد. مثل نیم رخ.

شش تاییا برنامه ی آنهاست. مثل قبل ترها شده ام. رسانه ام اینترنت است الان. ولی اهالی نوجوانی حتما چیز خوبی خواهند دید.

یک نکته ای که توجهم را جلب کرد دکور بود. تقریبا خالی بودنش.

الان که دارم اینها را تایپ می کنم خاطره کلی جلسه شکرخند آمد توی ذهنم! یاد خانم قیصرخواه افتادم. خدا رحمتشان کند. و یاد کلی چیز دیگر.

عید مبارک.

 

 

   + مائده ; ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٦
    پيام هاي ديگران ()

الهی پیر شی یا فوبیای پیری

بزرگترها همیشه برایمان دعا می کنند: الهی پیر شی. الهی عاقبت به خیر شی!

 

1. دارم می روم درمانگاه. دیر نشده هنوز. تلویزیون مستندی از روزهای آخر زندگی دکتر شهیدی نشان می دهد. حرف به نوه هایش می کشد که همکلاسی و هم مدرسه ای من بودند. اما باز حواسم می رود که این آدم روزهای آخر زندگی حتی نمی توانسته اسم و کار بچه هایش را به یاد بیاورد.

 

2. دارم رد میشوم از جلوی تلویزیون. روزهای آخر زندگی دکتر قریب را نشان می دهد. حتی نمی توانسته تنهایی راه برود. حس تلخ از کار افتادگی.

 

3. فیلمی می بینم. متخصص جراحی به شاگردش می گوید: روزهایی می رسد که تو می دانی دیروزهایت بیشتر از فرداهایت بوده. میگوید که او را نهایتا تا دو سال دیگر از کار برکنار می کنند. و دیگر از زندگی حرفه ای دور خواهد شد.

You get to a point in your career or your life when you realize you got more yesterdays than tomorrows and that realization is hard for a man.

4. دوست عزیز دارد می گوید که مادرش آلزایمر گرفته و نام خیلی چیزها یادش می رود.مادرش پرستار قابلی بوده. از انها که حالا که نوه اش پرستار شده، هنوز به نام مادربزرگ می شناسندش.

 

حس می کنم دوست ندارم به حس از کار افتادگی برسم. حس اینکه برای راه رفتن یا رد شدن از جوی باید دستت را بگیرند. حس اینکه به درد نمی خوری. حس اینکه محتاج شده ای. قبل تر از آن حس اینکه از دور زندگی و کار خارج شده ای!

   + مائده ; ۳:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٦
    پيام هاي ديگران ()

حال تو هم شانه میخواهد مثل موهای من. اما دستی نیست برای هر دو!

ما از همان ابتدا از اهالی باران و هوای دلهره بوده ایم.

راه ما هیچ گاه به سایبان و سرپناه نمی رسید.

ما به نگاه شکسته ی آینه هرگز گمان نیک نبرده بودیم . کلام ما همیشه بیشتر از هزار تکه شدن در آینه ای خرد برایمان ارزش داشت.

ما که کنار هیچ دری حتی به انتظار ننشسته بودیم و کلونی را جز پس از گشوده بودن دربی به دست نگرفته بودیم، ما که به سادگی کلماتمان سوگند می دادیم همگان را، ما چرا باید از پی این همه قصه، سطرها را قسم بدهیم که بیدارمان کنند از این خواب بی امان؟

 

حالا ما فکر می کنیم مثل شب که به ماه، مثل برگ به اولین قطره شبنم، مثل دریا به موج، مثل واژه به سطر، مثل سیمرغ به قاف و مثل سکوت به شکسته شدن.

 

حالا همه پنجره ها بسته هم باشند، ما صدایمان در گوش روزها می ماند. 

ما خاطرمان مکدر هم که شود، چشم هایمان رو به فردا نگاه می کند.

ما زمستان را به انتظار سفیدی برف صدا میزنیم.

 

 

 

 

 

 

   + مائده ; ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢
    پيام هاي ديگران ()