عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

ماه را خاموش کن و برو

در دوره ی بی حسی به سر میبرم دوباره!

از همونایی که آخرش میگن تو اصلا احساس داری؟

 :)

تازگی ها فهمیدم آدما خودشونن که دردسر رو به سمت خودشون جذب می کنن. نه عمدی.

داتا و ناخوداگاه.

دردسر رو میشه دور کرد. شاید راهش این نیست. ولی شاید منطقی ترین کار اینه.

 

* سرم گرمه . درس تنها چیزیه که این روزها با نگرانی بهش فکر می کنم.  

امروز روز دختر بود. کلا ی نفر تبریک گفت از دوستام! یعنی واقعا که! بعد میگن پسرا چشم ندارن این روزو ببینن. دوستای خودم که ماشاالله :)

 

   + مائده ; ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢۸
    پيام هاي ديگران ()

این نیز خواهد گذشت!

روزهای سختی ست یا ناشکرم؟
نمیدانم
کار که خیلی هم به رونق نیست به مصلحتی حتما
.
درس که هر روز ترسم از پایانش بیشتر می شود و حتمی از کمی توکل است حسی مثل این
.
.
زندگی که نمیدانم دارم چطور پیشش می برم .
سوال میکنم این روزها، زیاد.
.
از هر که فکر میکنم موفقیتش را باید بررسی کنم و یا درسی باید بگیرم.
.
.
فکر ، تشویشناک ادامه دارد.
گاهی تا سالهای آتی کار و زندگی را فرض میکنم و بررسی و گاه تا همین دو روز بعدرا مثل یک مات و گنگ، نمیبینم!
.
از چیزهای بی ربط به مهم ترین مسائل حیات می رسم و از مهم ترین مسائل به گوشه های بی ارزشی پرت می شوم در کسری از ثانیه.
.
.
زهرا امروز ذهنش بهم ریخته بود مثل من! وسط یک حرف تا ته حرف دیگری می رفتیم و یادمان میرفت. انگار این پریشانی فکر هی منتقل میشد بینمان.
.
.
جای بعضی حرف زدن ها و برخی سکوتها را باید عوض کرد؟

   + مائده ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

وآخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)

   + مائده ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٤
    پيام هاي ديگران ()

آن دیوانه مرده است*

یک روزهایی بود که دلم میگرفت میومدم اینجا فارغ از هر برداشتی می نوشتم خسته ام، می نوشتم کلمه ها کفاف حسم را نمی دهند. می نوشتم که خرابم و خرد!

حالا اینجا خیلی از سنش گذشته و من هم. حالا اینجا یاد گرفته که ساکت باشد و من هم.

حالا یاد گرفته زبان در کام نچرخاند و من هم.

فقط نمی دونم چرا حالا حتی دیگر قلمم هم نمی نویسد، نه اینجا که هیچ جا! از اون کوتاه نوشته هایی که خوراک متن پایانی برنامه ها بود خبری نمی شه.

کلمه هایم هم یاد گرفته اند آبروداری کنند و دردشان را قورت بدهند.

روزهایی بود که ....

رها شده ام... رها شدنی!

عارفه یکبار نوشته بود: هیچ چیزش همیشگی نیست....زندگی را می گویم.

راست نوشته بود.

 

*تیتر: از شعری گرفته شده

   + مائده ; ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٥
    پيام هاي ديگران ()

خدای همیشه من

خدای همیشه من

رد مرداد از شانه هایم گذشت و شهریور ارمغان عیدت را نوید داد. 

چیزی نمانده که غوطه ور شوم در میم اول مهر تا دال آخر اسفند!

قسم به تو 

اگر لحظه ای به دوام اشک شک کرده باشم حتی در بلا

که بلا برای نزدیکی ست 

ولی صبر می کنم تا روزی که کسی تو را از من سوال کند که کیست پروردگار تو؟!

   + مائده ; ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱
    پيام هاي ديگران ()

من غبطه میخورم به لحظه آغاز

من غبطه میخورم به لحظه آغاز

به داغ عشق

هستم و نیستی و داغ غمت شیرین

شیرین که آه ندیدن مشتاق تر کند!

من چرخ میخورم میان هر آنچه مرا دور می کند از تو

چندین قدم میان  من و ماه فاصله ست؟

دل تنگ میشوم ؛ نمی بینی!

دروغ گفتم ، می دانی!

حتی میان این همه دانستن تکرار می شوم

ولی چه سود؟

این راه نادیدنی میان ما را دیوار کشیده اند!

دیوار کشیده ام؟!

از من مخواه ولی تو خودت،

دست مرا بگیر!

بال مرا بده!

من ذوب میشوم، تا تو!

 

این را 19 آذر 86 برای نمیدانم کدام برنامه ی رادیویی نوشته بودم :)

   + مائده ; ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱
    پيام هاي ديگران ()