عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

سمت نگاه

از بیرون که نگاه می کنم می بینم دیگر چه می خواهی؟ خوبی؟ خوشبختی؟ امنیت؟ زندگی؟ 

همه هست. دیگر چه میخواهی؟

 

از درون که نگاه می کنم شک می کنم. به چه زنده ام وقتی این همه درد هست. به چه؟

   + مائده ; ٧:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢۸
    پيام هاي ديگران ()

اندکی غرور آدمی....

 

چهارشنبه ها همیشه روز برترم بودند در هفته.

هنوز دوستشان دارم . برای من قلب روزها 4 شنبه است.

حتی اگر آنقدر نفس گیر شوند که هوس خیابان گردی کنم.

پ.ن: هنوز عارفه چیزهایی می نویسد که در جلسه ی رسمی سرکار هم که می خوانم بغضم می گیرد و اشک در چشمانم حلقه می زند. عارفه.....

پ.ن: دل تنگی چیز غریبی ست آدم دل تنگ که می شود نباید یاد کسی بیفتد. چون دل تنگی مسری است و اگر موقع دل تنگی یاد کسی بیفتی او هم دلتنگ میشود.......

 

   + مائده ; ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢۳
    پيام هاي ديگران ()

جایی که به سمتش می روم را دوست ندارم یا جایی که از ان شروع کرده ام؟

گاهی سردرگمم.

می دانم کجا می روم ولی اشتباه می روم. مثل امروز که "چمران" را مستقیم رفتم سمت "مدرس". به جای اینکه بروم سمت "تجریش"!

 

یا مثل آن شب 4 محرم که "جناح" را رفتم توی "یادگار "درحالیکه مسیرم "شیخ فضل الله "بود به سمت "میدان صنعت"!

جایی که می روم را دوست داشته باشم یا نه فرقی ندارد.

روزی هزار تا کار هم انجام بدهم احساس مفید بودن نمی کنم! حس ها در هم ریخته. 

خستگی خیلی پررو شده. نه اینکه خستگی جسمی. کندی....کندی...کندی... روح مرا می خورد. و این خسته ام می کند. 

فکر می کردم تنوع مشکل را حل می کند.ولی تا الان که حل نشده. تقریبا سه تا پروژه ی جدید را استارات زده ام. جز طرح های تحقیقاتی دانشگاه. ولی جواب بی جواب.

 

استعانتی از کسی نمی خواهم. شاید که نه. حتما دلیلی دارد برای این ها.

حتما

 

 

   + مائده ; ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

چه بنویسم سوده ؟!

روزهایی بود که اینجا می شد مامن. می شد جایی برای درد دل..یادداشت روزانه و ...

ولی امروز.... یا بواسطه ی بزرگ شدن یا گسترده تر شدن بازه ی مخاطبین اینجا نمی شود درد دل کرد.

یا اگر درددلی باشد گاهی آدمی پیدا می شود که بگوید چرا اینجا نوشتی؟ اصلا چرا نوشتی!

 

این می شود که این جا کارایی سابقش را ندارد.

و کاغذ هم را هم به خاطر ترسم... کاغذ را اگر نگهداری به هوای خصوصی تر بودنش راحت می نویسی ولی به واسطه ی فیزیکش امکان دسترسی سایرین را دارد. به خاطر همین که نمی دانم بعد من چه کسی این ها را میخواند در آخرین تعویض خانه مان 3-4 تا سررسید دوران راهنمایی و دبیرستانم را ریختم دور.

با چه خون دل خوردنی.

آخر ماجرا اینکه حالا مدتی ست دلگیر که میشوم جایی نیست برای نوشتن. 

خودم می مانم و حرفهایم. هر وقت شب و روز که باشد.

پ.ن: یادش بخیر سالهای 82 تا 84 بیست و خرده ای نفر آدم بودیم که می نوشتیم و میخواندیم نوشته های هم را. دیشب که فکر کردم دیدم کمتر کسی از آن جمع ایران مانده و هنوز اهل نوشتن است.

   + مائده ; ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

برای فاطمه.ص

فاطمه

فاطمه ی خوبم

شاید یادت نباشد (مثل خاطره ی دیگری که برات گفتم و یادت نبود)

-باید اعتراف کنم که همه خاطراتمان حتی از همان اول راهنمایی برایم زنده اند-

محرم بود. پیش دانشگاهی بودیم. روز قبل تاسوعا. مثل امروزی

توی کلاس با بچه ها درباره ی جلسات صبح آقای پناهیان حرف می زدیم. نمی دانم چه گفتیم که همه خندیدیم. ساجده مثل همیشه مراقب خندیدنش بود. حتی توی جمع خودمان.

تو ولی نخندیدی. حتی لبخند هم نزدی.

من سرخوش و بی خبر بهت گفتم فاطمه چرا ناراحتی. جواب ندادی. اصرار که کردم گفتی چطور می شود ناراحت نبود. فردا تاسوعاست.

حالا من 8 سال است که روز قبل تاسوعا یاد حرف تو می افتم. 

فاطمه ی خوبم. شاید برای اولین بار از دیشب حسی شبیه -و بسیار کمتر از- حس تو را تجربه کردم.

فاطمه دیشب آقای پناهیان گفت علی اکبر ظهر به بعد عاشورا میدان رفت. بیایید از صبح تا ظهر عاشورا دعا کنیم خدا این پسر را برای پدرش نگه دارد. 

فاطمه شاید تو نفهمی ولی ناراحتم برای ظهر عاشورا. کاش امسال اتفاقات سالهای قبل تکرار نشود.

تو هم بیا دعا کنیم.

   + مائده ; ٥:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱۳
    پيام هاي ديگران ()

و ما ادراک ما محرم

هیچ انسانی از آدم تا قیامت نمی تواند پاسخ این سوال را بدهد که ضرب عشق در عطش چه می شود. الا حسین (ع)

   + مائده ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۳
    پيام هاي ديگران ()