عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

حافظه ی صبحگاهی

بعد نماز صبح ایمیل ها و پیغامها رو چک کردم. نتیجه ش این بود که من ساعت 12 خوابم برده. و از اون به بعد رو ندیدم. بازم خوابیدم.

صبح که بیدار شدم چند لحظه فکر کردم. دیشب چی شد؟ آخرین نتیجه ی فکرام چی بود؟ موضوع فکرم؟

یادم اومده بود. باید محکم و سنگین ادامه می دادم. جوری که خودم راضی بشم حداقل. از چی؟ از اینکه سر حرفم وایسادم.

یک ساعت بعد داشتم صبحانه می خوردم. یهو فکرام قاطی شد. پاشدم. ولی یاد تصمیم صبحم افتادم. نشستم و بقیه نون پنیر گردو رو با چایی شیرین خوردم و تکرار مهمان مامان رو از شبکه آزمایشی نمایش دیدم!

   + مائده ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٧
    پيام هاي ديگران ()

خسته ام، خرابم، خرد

من برای ابراز درماندگی تنها همین سه واژه ی تیتر را بلدم!

امروز 23 آبان 90، به وقت حماقت یک نفر ، خسته ام، خرابم، خرد.

 

شاید به دور از ادب باشد توضیح این نکته،

ولی انتخاب واژه "نفر" تنها به علت همسانی آن "یک" با شتر است!

برای زهرا: بیشتر از تو من به گشت امروز عصرمان در گیشا نیاز داشتم. اعتراف بدی کردم؟

   + مائده ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۳
    پيام هاي ديگران ()

ببار

انگار خود خود غم غروبم

آی آسمون، آی آسمون خوبم

ببار واسه گریه کمی روم بشه

ببار ببار که قلبه آروم بشه

ببار که آتیش دلم بخوابه

ببار برای قلب من، ثوابه

میخوام پر از حس تلاطم بشم

ببار که لای بارونت گم بشم

ببار که بغضم ترکید توو سینه

ببار که اشکامو کسی نبینه

خدا جونم باز صدات می کنم

بشنو، ثواب داره، دعات می کنم

می میرما، یه وقت نگی نگفتم

خدا خدا به دست و پات می افتم

 

برف امروز غوغایم را پوشاند. زیر نرمی دانه هایش. جوری که کسی نبیند.

پ.ن: شعر از نادر ختایی ست.

   + مائده ; ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٧
    پيام هاي ديگران ()

خدای ما

یک جایی از دعای عرفه بود که می گفت آن قدر عذر میخواهم تا مرا ببخشی! 

این جا را که خواندیم فکر کردم ما انتظار داریم خدا حتما ببخشدمان وقتی این را می گوییم.

ولی برای خودمان پیش آمده که کسی این را به ما بگوید و بدانیم نمی بخشیمش. چون تضمینی نیست برای تکرار نکردنش! 

نمی گویم ما ببخشیم یا نه.شاید عقل هم ایجاب می کند که نبخشیم. ولی خدا می بخشد و ما تضمینی به او نداده ایم.

خدایی داریم ها!

   + مائده ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

حتی برای من

حتی برای من هم اتفاق میفتد که با "هیچ" یکی شوم!

 

   + مائده ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۸
    پيام هاي ديگران ()

این هم گذشت!

دور، دور توست.

قرار گذاشته بودم با تو. ولی باز کاری که خواستی کردی.

بی شک به مصلحتی که نمی گذاری بفهمم. آخرین بار که فهمیدم 7-8 سال پیش بود. آرزوی یک عمرم را به باد دادی. حالا هم آرزوی 5-6 سالم را.

گاهی می ترسم دعا کنم. گاهی دلسرد می شوم می گویم تو که هر کاری خواستی می کنی من دیگر چه بگویم! راستش را بخواهی گاهی دلخوشیم به دعا کردن را از دست می دهم و خودم را می زنم به کوچه ی چپ که نخ های عروسک دست اوست بگذار برقصانت!

 جالب ترین اینکه در همین گیر و دار تاختن تو، خبر می دهند که به جز قرار معهود زیارتت، بار دومی هم همین امسال در کار خواهد بود!

خودت می دانی که راهبر تویی! و ما تسلیم!

پ.ن: من امروز خوابیدم، خندیدم، خرید کردم، فیلم دیدم! و کسی نفهمید در من چه می گذرد در 5 آبان 90.

   + مائده ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٥
    پيام هاي ديگران ()

Google Buzz to close

برای من بازز جز خواندن و لذت بردن از اشتراک ها و ذوق ها و حتی گاهی هم دردی با دردها فایده ای دیگر هم داشت.

گاهی لازم نبود چیزی بگویم. اشتراکات افراد را ایمیل می زدم برای کسی که حرفم را شاید در قالبی دیگر نمی توانستم به او بگویم!

حیف می شود. 

دوستش داشتم بیشتر برای کابردی که برای خودم داشت.

 

   + مائده ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱
    پيام هاي ديگران ()