عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

امروزی که به جای بهشت زهرا به تفریح گذشت!

یک

امروز/ ساعت 12/ من ب دوس جون زنگ می زنم. آریاشهره. میرم دنبایش. دوس جون و کوله ش و موبایلشو و 200 تا تک تومنی! این قدر میخندیم سر اینکه اینجوری میخوایم بریم گردش! دوس جون پولدار رو با 200 تا تک تومنی و یه کارت مترو و ی موبایل دزدیدن کیفی داره نگفتنی!‌میشه کلی مسخره ش کرد!

دو

امروز/ توی ماشین/ توی ترافیک/ حاضرین: من و دوس جون و "مدامم مست میدارد" از سالار عقیلی

دوس جون: دو سرگردان ..دو بی حاصل که می گه ما دو تاییم؟؟؟
خنده
خنده
خنده
(گاهی فکر می کنم اگر نبود نمی خندیدم این طور)

سه

امروز/ از پایتخت به طرف میدون ونک/ پیاده/ حاضرین: من و دوس جون و کاتالوگ تبلت های مختلف و سکسکه!

دوس جون: موش!

من: خنگه من از موش نمی ترسم

دوس جون: خب چون خودمم از گربه میترسم نمی گم گربه که خودم نترسم!!

خنده

خنده

سکسکه بند میاد از خنده!

چهار

سینما آزادی/ نشسته/حاضرین: من و دوس جون و دست آقای مسئول سالن با دو تا لیوان چایی (!)

دوس جون: ممنون آقا

آقاهه: خواهش می کنم ببخشید دیر شد!

صدای اس ام اس

اس ام اس: خوش می گذره با دوس جون؟ جای من ننشسته باشین؟ :)

من و دوس جون: خنده!

پنج

دوس جون امروز خوش گذشت! هر چند قرار بود ... ولی.... مرسی! :)

مدل مانتوها رو درآوردم : به زودی می دوزم!

 

 

   + مائده ; ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۳٠
    پيام هاي ديگران ()

به وقت نیمه ی شعبان

آقای ندیده ام!

حرف های ما بیشمار. مثل همیشه گله و شکایت از دنیا  و ...

ولی یک امروز را به حرمت ولادتتان زبان به کام میگیریم و می گوییم:

"اللهم عجل لولیک الفرج"

آقای من! کاش امشب، قیامت امواج به احترام قامتت باشه نه غریو دوریت.

 

پ.ن: پی نوشت این پست تمام خاطرات سحرهای رمضان 86 رادیو جوان است و گروه نویسندگان سپیدار. و الهه عزیز که این عبارت را این روز ها در رادیوی مشهد به کار می برد.

الهه فرض کن یک روز دیگر نتوانی بگویی آقای ندیده ام. دیده باشی.....

   + مائده ; ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٦
    پيام هاي ديگران ()

به بهانه ی سیزده پنجاه و نه

داستان تلویزیون نگاه نکردن من به سالهای دوم و سوم دانشگاه بر میگردد و اینکه وقت نداشتم برای دیدن فیلم. که بعدها عادتی شد برای همه ی زندگی و با وجود پیگیری مدام تازه های فیلم ایران و جهان گاهی حتی ماهی یک ساعت هم تلویزیون ندیده بودم.

اتفاقی که در این میانه افتاد دلزدگی من از دیدن سریال بود.آن هم به دلیل کاهش تحملم در دنبال کردن. سریال ها را در صورتی می دیدم که به صورت مجموعه به دستم می رسیدند و هفت روز معطل اتفاق بعدی نمی شدم. از آنجایی هم سریال ایرانی غالبا با شرح بدبختی مخاطب را به دنبال خود می کشد از دیدن سریال ایرانی منصرف شدم.

 

آن روزها سریال لبه ی تیغ و این روزها هم ستایش و ....

 

امشب توی سینما فهمیدم آستانه تحملم خیلی کم شده. چون حتی یک ساعت و نیم بدبختی نشان دادن فیلم سیزده پنجاه و نه را نتوانستن تاب بیاورم و نیم ساعت آخر فیلم در حالتی از استیصال و تنگی نفس برایم گذشت.

تحمل دیدن واقعیت (به قول والدین گرامی) و بدبختی (به قول خودم) را حتی برای یک ساعت و نیم ندارم.

البته حسم این است که کل آدمها این روزها حساس شده اند.نه؟

   + مائده ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢۳
    پيام هاي ديگران ()

جرعه ای شعر

دلم این دردانه ی بلور
بهانه می گیرد
بهانه ی عشق نیست
بهانه ی سوک نیست

بهانه ی تنهایی ست

دستهای دریایی زنی ست
که از ساحل سالهای سلولی
باز گشته است
و جانش را فلس های تردید
سخت بهم فشرده

مهناز بدیهیان

   + مائده ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

دوست

دوست، تقدیر گریزناپذیر ما نیست. برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد. دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود. با دوستانمان میتوانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم وسکوت کنیم. با دوستانمان میتوانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند. از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم. با دوستانمان میتوانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم : امشب نیا حوصله ندارم. با دوستانمان می توانیم بخندیم می توانیم گریه کنیم می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم می توانیم غمگین شویم میتوانیم دعوا کنیم. می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است. و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم. با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم :حرف نزن فقط بیا. و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم

سروش صحت

 

پ.ن: این را برای دوستی خوبی گذاشتم که آمد-بی آنکه خواسته باشم- و نپرسید و مثل همیشه آمد و بود که بگوید تنها نیستم! آمد فقط چون دلم خواسته بود حضورش را و حتی صبح نگفتم بیاید ولی آمد.

مصی خوبم ممنونم! که نپرسیدی آمدی و باز هم نپرسیدی و خندیدیم و پاستیل خوردیم.

   + مائده ; ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

حافظه مرورگر و آپشن های جدید یا دیدار دوست

کلاس اول راهنمایی بودیم . سر کلاس اخلاق پیش هم می نشستیم ولی دوستی خاصی نداشتیم.راهنمایی گذشت و رفتیم دبیرستان. سال سوم دبیرستان همدیگه رو کشف کردیم و دوست شدیم به معنی واقعی کلمه. بابام بهش می گفت مثل دختر خودم میمونه. حالا اون هم دکتره. از نوع داروسازش!

از همون سوم دبیرستان قرار گذاشتیم کلا با هم به میزان خوبی درارتباط باشیم و قرار دیشبمون تو کافی شاپ غروب و تماسهای تقریبا منظممون حاکی از ثبات این قراره. (به لطف خدا)

ولی دوس جون دنبال اپلای کردن و رفتنه. دروغ چرا؟ دیشب دوباره قصه ی رفتن برام زنده شد. و حتی قرار شد ببینه دانشگاهایی که میخواد اپلای کنه رشته ی منو داره یا نه. هر چند الان یه کم اوضاع فرق داره و فاکتورهای تصمیم گیری متفاوت شده ولی اگه آخرش بزنم به سیم آخر..... :)

 

   + مائده ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۳
    پيام هاي ديگران ()