عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

آخرین روزهای سرمای دوست داشتنی

برعکس خیلی ها که دلشان به حال روزهای آخر زمستان می سوزد که اتفاقا این چند سال سرما را به رخ می کشند، من بیشتر دلم برای زمستان نرفته ی امسال و زمستان نیامده سال بعد تنگ می شود این دم آخر!

 

داشتم فکر می کردم این چند روز آخرین روزهایی ست که کاپشن و ژاکت می پوشیم! آخرین روزهایی که شال گردن می اندازیم!

من عاشق زمستانم! 

   + مائده ; ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٧
    پيام هاي ديگران ()

وقتی به جای شمع فشفشه فوت می کنم!

وقتی به جای شمع فشفشه فوت می کنم و بیست و شش ساله می شوم فکر می کنم به اینکه چه خوب بوده این اتفاقات یک ماه اخیر برایم.

اوضاع فستیوال دنتال انفورماتیک کمی بهتر شده.

کارهای دانشگاه و سایت دارد با نظم خوبی پیش می رود.

عمره مفرده بالاخره درست شد و حالا یک شب درمیان خوابش را می بینم.

این قصه ی اپلای کردن از آن گنگ و مبهم بودنی که همیشه در این سالها برایم داشته درآمده و خدارا شکر دارد روی روال می افتد.

شکر!

بیست و شش ساله شدم. حالا هر چقدر می خواهید بگویید فقط منتظر بهارید! اسفند، بیست و یکمین روزش را هم رد کرد.

*برای الهه: دعا کن عید که بیاید و جاگیر شود من هم به زیارت بیایم. 

   + مائده ; ٧:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢۱
    پيام هاي ديگران ()

نوآوری هم به سر آمد!

بالاخره این روز نوآوری هم تمام شد!

از سه هفته پیش کلا یه فشار زیادی به کارهام اضافه شده بود با این حکم عضویت در کمیته اجراییش!

هر چند منتظر جمعه ام که تلافی کنم همه خستگیمو ولی همین که تموم شد و امروز همه سراغ سایت و طراحی غرفه مسواک سمپل و پلات لمینیت وکلی چیز دیگه رو نمی گیرن خیلی خوبه!

ی بخشش خیلی انرژی برد ولی همین که با فاطمه.ح رفتیم دنبال خریدای غرفه مثل مقوا و یونولیت و ... یاد خاطرات دانشجوییم زنده شد! مخصوصا یاد اون روزی که یک پیرمرد چاپخونه دار بهم گفت اگه دکتر نشدی بیا مدیر بازرگانی ما شو!

 

 

   + مائده ; ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٠
    پيام هاي ديگران ()

قلاده های طلا

بالاخره بعد همه قصه هایی که در طول جشنواره فیلم فجر پیش آمد و من نتووانستم قلاده های طلا را ببینم دیشب در اکران خصوصی انجمن روزنامه نگاران مسلمان فیلم را دیدم.

تعریف هایی که از فیلم شنیده بودم خیلی دلم را می سوزاند که شاید نشود فیلم را در اکران عمومی دید.

واقعا فیلم خوش ساختی بود. وقتی یاد آن روزهای پرتنش 88 افتادم دیدم چه خوب تصویر کرده.

مخصوصا درگیری پایگاه بسیج را که انبار اسلحه بود و ریخته بودند که بگیرندش!

جایی از فیلم که مهدی صبایی می گوید اینهایی که به اینجا (پایگاه بسیج) حمله کردن همونایی هستند که از ما خوردن و الان دارن اینجوری جبران می کنند و الا مردمی که گول تقلب بودن رو خوردن همونایی بودن که توی سکوت راه پیمایی کردن و رفتن،یاد آن استاد عزیز پروتز افتادم که می گفت اسلحه کشیدن روی مردم و قتل عام کردنشون!

کاش فیلم به اکران عمومی برسد و ببیندش!

طالبی با همان زیان به قول خودش نیش دار آمد و اول و آخر و در تیتراژ فیلم بسی تشویق شد! 

جدا لذت بردم.

برایم جالب بود بازی علیرام نورایی و امین حیایی! علیرام نورایی مربی ورزشی ست و این بازی اکتیو از او بعید نیست ولی امین حیایی در سن حدود 40 سالگی خوب بازی کرده بود در صحنه های اکشن!

   + مائده ; ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱
    پيام هاي ديگران ()