عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

باید می خواندیم این جملات را، نه؟

در زندگی همه ی نوابغ بزرگ به راحتی می توان ردپایی از درنگ و دو دلی در برابر حقیقت و در عین حال اطمینان و یقین جسورانه ای را هماهنگ با تخیلات نامحدودشان پیدا کرد.

گویی این دسته افراد محبوس و گرفتار در کالبد مجبورند فقط به خاطر افکار و عقاید بی حد و مرز خود زنده بمانند. ویژگی این نبوغ همانند رویاهای بیداری مانندی ست که در اکثر قریب به اتفاق آن ها به حقیقت می پیوندد.

 

رومن گاری. عشق من

   + مائده ; ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
    پيام هاي ديگران ()

یک اشتراک من و سلحشور

"به نظر من وتمام ولایتمداران جایزه گلدن کلوب جدایی نادراز سیمین هیچ افتخاری برای کشور وملت ما نیست ."

از مصاحبه سلحشور 

جدا در عجبم از دوستانی که فکر می کنند خود فیلم است که جایزه برده است! 

فیلمی که در همه جایش دارد می گوید که من و شمای ایرانی هر جا منافعمان بطلبد دروغ می گوییم، عین آب خوردن، - حتی اگر به فرض محال واقعیت داشته باشد- جز سیاه نمایی و خراب کردن ما ایرانی ها معنی دیگری هم دارد؟

لذت می برم که همین دوستان ادعای ناسیونالیسم و مملکتی با قدمت فلان هزار سال می کنند! فلان هزار سال سابقه ی چی پشت سر این فیگور ناسیونالیستی شماست که باعث می شود بروید در مجامع بین المللی داد دروغگویی هم وطنانتان را سر دهید؟

واقعا فکر می کنید اگر آن حمایت جریان سبز از این فیلم نبود، فرهادی و معادی آن سر دنیا دستشان به گلدن گلاب می رسید؟ 

 

من و امثال من افتخار که نکردیم هیچ، یاد نوبل گرفتن شیرینعبادی برایمان زنده شد!

حالا وقتی قصه جذاب تر خواهد شد که از بودجه ی بیت المال مسلمین بروند استقبال این آدمها، موقع برگشتشان!

 

پی نوشت: جایی برای بحث نمی بینم که اظهر من الشمس است موضوع! 

فقط اینکه خدا را شکر می کنم که جماعت آن قدر آزادند که بروند و جایزه جهانی آمریکاییشان را بگیرند و عکسهای یادگاریشان را هم بگیرند و برگردند.

و دیدم که جریان ظاهر پسندی دین تا جایی پیش رفته که اعتقاد داشتن آدمها کلا محدود می شود به اینکه عذاب وجدان پاکی و نجاست مردی را بگیرند که بی اجازه ی همسرشان آمده اند نگهش دارند. یا بعد هزار کار کرده و نکرده عذاب وجدان بگیرند که به قرآن قسم بخوریم یا نه! 

این هم شد معنای دینداری!

و

.

.

.

بگذریم! 


   + مائده ; ٧:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢۸
    پيام هاي ديگران ()

روزهای هول هولکی

روزهایی هست که نمی فهمم کی شب شد. چرا وقت نیست. حتی وقت فکر کردن. دراین حد که متن یک صفحه ای را که باید دو هفته پیش می نوشتم دیروز بالاخره تووی گیر و دار جیغ و فریاد پسر بچه های 7 ساله ی اول دبستانی نوشتمش!

 

این قصه ی شناخت روانشناختی هم که غوز بالای غوز شده این روزها! هنگ می کنم!

کلا در همین بی وقتی که الان کتاب CDT جلومه، و باید ترجمه ش کنم، یهو یاد این افتادم که اینجا هم هست. 

 

 

 

   + مائده ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

اولین شب زمستان

فکر کن از تمام رسم و رسومات یلدا فقط یک سنت را رعایت کنی و آن حافظ خواندن باشد.

بعد تر فکر کن تنهایی بروی سراغ حافظ، بی هیچ آدابی.بگویی بسم الله. بازش کنی و بیاید:

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

.

بعد حق مطلب این است که تا دیروقت بنشینی فکر و خیال کنی! آنقدر که فردا صبح توی همه جلسه ها 5 دقیقه یکبار خمیازه بکشی و بهت بگویند چرا چشمهایت گود افتاده!

 

حق مطلب این بود که دیشب دلم میخواست بپرم توی بغل حافظ! نعوذبالله نه اینکه اسلام به خطر بیفتد ها! نه! فقط می خواستم ابراز تشکری کنم از این همه حسن نیت!

   + مائده ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱
    پيام هاي ديگران ()