عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا

امروز از صبح تا شب به استثنای 25 دقیقه خونه نبودم!

یعنی از ٧:۴٠ تا ٢١:۴٠!فقط ١٢:١۵ تا ١٢:۴٠خونه بودم لذا شب تصاویر سفر اقا رو دیدم!

دلم یهو کلی شاد شد! اشک دویید پشت پرده پلک هام!

خداوند است که عزت می دهد.

به کوری چشم همه اونایی که ما رو ندیدن و گفتن 9 دی از لبنان آدم آوردن!

دامادی که چند ساعت قبل عروسی آمده بود رهبرش را ببیند تا عروسی اش را در تولد امام رضا به لبیک گویی به رهبر مزین کرده باشد. خوشا به حال عروسی که چنین دامادی پی اش برود!

* اون قدر امروز برام خوب بوده که دلم نمیاد با همه ی خستگیم بخوام! (امروز 4 ساعت فقط راه رفتم) اتفاقات خوب امروز، خاطرات همیشه شیرین زندگی من خواهند شد.همیشه شیرین.همیشه. امروز نقطه شروعه. شروعی که از تولد امام رئوف کلید بخوره، شروع خوبیه!

بسم الله الرحمن الرحیم

   + مائده ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٧
    پيام هاي ديگران ()

پهن است سفره ای به درازای آسمان* *

عیدالرضاست و من تمام زندگی این روزهایم بند بندش گره خورده به مسلمانی!

حالا که قرار بر امان گرفتن است و ضمانت، من آمده ام بگویم کرامت را در حقم تمام کنید. انگار که بخواهم بگویم من همانم که شما حجت مسلمانی من هستید پس باز هم مسئولیتم را این روزها بپذیرید که من یقین دارم به لطف در راه!

معجزه های زندگی من به پنجره فولاد صحن انقلاب گره خوردن آقا! دستمو مثل هر دفعه دراز کردم.سرم رو مثل هر دفعه تکیه دادم به همون ستون. گردنمو کج کردم و خیره و با شرم به گنبد دارم نگاه می کنم. داره می لرزه...پرده ی اشک...

* و اسئلک یقین المتوکلین علیک....و توکل المومنین علیک...و انت ثقتی و رجایی فی الامور کلها، فاقض لی بخیرها عاقبه....(دعای آخر صحیفه)

* *مصراعی از مجتبی احمدی

   + مائده ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٦
    پيام هاي ديگران ()

من تنها یک سید حسن می شناسم! سید حسن نصرالله

 

من از سال 1992 میلادی که در این مسئولیت هستم شهادت می‌دهم که ایرانی که همیشه از ما حمایت کرده و خواهد کرد، هیچ وقت از ما نخواست برایش موضعی بگیریم، هیچ روزی به ما دستور نداد، بلکه ما بودیم که همیشه درخواستی از ایران داشتیم، حتی در برابر این همه حمایت هایش تشکر هم از ما نخواسته...
طرح ایرانی درباره فلسطین همان چیزی است که ملت فلسطین از 60 سال پیش تاکنون می خواهد و این موضع امام خمینی (ره) و تصمیم و خواست امام خامنه‌ای است و گناه احمدی‌نژاد این است که این موضع و این دیدگاه را در سراسر جهان با شفافیت و صلابت و شجاعت بیان می‌کند...
ایران بزرگ‌ترین ضمانت مقاومت و مستضعفان است و ما باید این نعمت را شکرگزار باشیم...
ما به ایمان عمیق خود به ولایت فقیه افتخار می‌کنیم؛ ولایت فقیه عادل، حکیم و شجاع.

 


   + مائده ; ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢۳
    پيام هاي ديگران ()

کمی حقوق و کمی اطلاع بعد حرف پشت حرف و ادعا کردن!

اگه کسی نظرات دو پست قبل رو خونده باشه می دونه که یه نفر الان مدعی حق مالکیت معنوی برای ایده ای شده که 5-6 سال پیش با کمک من و دوستام داشته انجام می داده و آخرش هم به علت حسن مدیریت هیچچچچچچ اتفاقی نیفتاده!


الان هم می خواد من رو از زندگی و کار و آینده و هر چی که فکر کنین بندازه! البته تهدید کرده!

خب من کلا بحث عذاب وجدان و خدا پیغمبرشو نداشتم چون مدتی رو که باید صبر کردم و این آدم فکر کرد حالا تاقچه بالا گذاشته و ازش خبری نیست و هر وقت بخواد با فرش قرمز میریم استقبالش!

برای منم بد نشد من توی سایتای خارجی که سرچ کردم این نکته بود:

. While creation usually involves an idea, the idea in itself does not suffice for the purposes of claiming copyright.


بعد رفتم از مشاور و معاون معاونت حقوقی دولت به طور مستقل پرسیدم، بعد هم با یک وکیل دیگه مشورت کردم. همه گفتن ایده توی قوانین ما هم مورد حمایت قانون مالکیت معنوی نیست!

اینارو نوشتم که توهمات ملت برطرف شه و بعد بدونن حالا که دستشون به حایی بند نیست، باید فکر یک راه حل دیگه باشن که البته به علت حسن رفتار عمرا ما بخواهیم با ما همکاری کنن!

حالا تا قیام قیامت دویدن و داد زدن و دزد خوندن آدمای دیگه و توهین و نسبت بی دینی دادن!

بادا این حرفا ! ما هم بدمون نمیاد جهت تفریح هر از گاهی با دوستان دسته جمعی توی غرفه ی 230 جشنواره چهارم رسانه های دیجیتال کامنت و آف بخونیم و بخندیم و بگیم همیشه پای یک زن در میان است!!!!

 

پ.ن: توی نمایشگاه چت کردیم گفت تهران نمیاد! گفتم به جاش برو حرم برام دعا کن!

امشب هم تو راه برگشت سوده زنگ زد. گفت زبل خان شدی!‌بچه تو نمایشگاه چه کار داری تو؟ بعد گفت فردا ظهر می رود مشهد! گفتم برام دعا کن اونجا!

این چه بازی ایه؟ من سهمیه مشهدمو میخوام خدا. دو ماه و نیم هم خودش ٧۵ روزه! خد! یعنی نمیشه؟


   + مائده ; ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٩
    پيام هاي ديگران ()

سرماخوردگی + دیجیتالم کجا بود!

وای باز دارم سرما می خورم!

این بار هفتمه توی ۵ ماه اخیر که سرما می خورم!

می دونم الان همه می گن ضعیف شدی و این حرفا!

ولی خب آخر قضیه اینه که من این چند ماه کلی قرص و آنتی بیوتیک خوردم! تصمیم گرفتم این بار دیگه داروی آزاد نخرم! خودم برای خودم دارو بنویسم، مهر کنم برم داروخانه و دارو بگیرم! میدن حالا؟

* این مهم تره! جشنواره رسانه های دیجیتال ۵ شنبه شروع میشه و بالاخره آی تی رو به حوزه ی دندون پزشکی کشوندیم و تو این جشنواره هستیییییییم! خواستین بیاین گل و شیرینی بیارین برامون! چشمک

از بابا هنردار، خانواده محترم، مصی جونم، زینب بانو، زهرا خانوم ک(!)، آقای دکتر رضوانی، رابطامون توی دانشگاهای شاهد،تهران و شهید بهشتی، و دوست جونای هم ورودی و بر و بچز خودمون (انسیه، مریم، علی،علی،سروش) و خانوم وفاکیش دعوت ویژه به عمل میارم!

 

* دوستانی که مثل من نمی دونن تبلت چی بخرن، تا ١۵ روز دیگه گلکسی سامسونگ میاد ایران. با قیمت ٨٠٠ هزار و خورده ای. که جی پی آر اس داره و سیم کارت می خوره و کوچیکتر از آی پده و شیشه ضد خش داره و ....

من امروز سمپلش رو تو جشنواره رسانه های دیجیتال امتحان کردم.خوب بود!

 

   + مائده ; ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱۳
    پيام هاي ديگران ()

اولین باران تند پاییزی

این خانه ی جدید در همین دو ماه اول کلی شبهای خاطره انگیز داشته!

از آن خاطره هایی که تا آخر عمر رفرنس می شوند و آدم هی یادشان می افتد!

(الان بارون داشت می خورد به ال سی دی لب تاب)

و امشب یکی از آن شبهاست!

من دیگر نیازی به بالکن ندارم! اتاق رو به خیابانی که یک طرفش فقط پنجره است. از این پنجره های لبه دار، و پرده ی حضیری که زودی می دهمش بالا و می نشینم لب پنجره و خیس می شوم!


من عاشق این پنجره ام و شبهایی که بازش کرده ام تا نفس بکشم و زندگی رو نفس نفس ببرم توی ریه هایم

   + مائده ; ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٦
    پيام هاي ديگران ()

مهر شده!

یهویی بی هیچ دلیلی دلم خواست ساعت ٧ و نیم صبح کلاس داشته باشم! حتی فکر کن کلاس تشخیص بیماریهای دهان و دندان!


دلم خواست ساعت ١١:٣٠ وقتی دارم قالب آلژیناتی می گیرم چراغای یونیتارو خاموش کنن بگن بخش تا ساعت ١ تعطیله. پاشین!


دلم خواست بیایم چای سازمون رو روشن کنیم. از توی فایل های اتاقمون کاکائو تلخ دربیاریم، تو اون لیوانای یه بار مصرف چایی بریزیم و هر کدوم غر بزنیم که مریضامون یا استادامون چه بلایی سرمون آوردن و بعد علیرضا برگرده بگه تو هم با اون بابات (به یکی از استادا می گفتیم بابای من )!


دلم خواست این بحث رو دوباره راه بندازیم که استادا جدا چقدر بهمون یاد می دن و ما چقدر کوتاهی می کنیم تو درس خوندن و یهو انسیه و مریم برگردن ۴ تا بارم کنن که تو همه ش طرف استادا رو می گیری!


دلم خواست اون استاده شاهکارمون بیاد رد شه و ما همه باهم به مریم نگاه کنیم و سراغ کتابشو بگیریم!


دلم خواست جا کم بیاد و عین صف شیر پشت هم توی اتاقمون ردیف شیم! و به هم تیکه بندازیم تا پیک موتوری رستوران توی بلوار ناهارمون رو بیاره و براش دست بزنیم و بهش چایی بدیم.


دلم خواست رئیس دانشکده مون از جلوی اتاقمون رد شه و موقع ناهار خوردن یه گله آدم بهمون تیکه بندازه و ما بخندیم و به روی خودمون نیاریم که دانشکده سلف داره و هر جایی ناهار نمی خورن!


دلم خواست آقای امامی بیاد بگه باز شماها مهمنی گرفتین؟! و از خاطرات جبهه و بیمارستان بگه.


دلم خواست بچه های شورای صنفی بیان غر بزنن که جلسه داریم و توی اتاق بغل ما ان قدر شلوغ نکنین. و بیشتر شلوغ کنیم و بعد همه با هم بخندیم.


دلم خواست ٨تایی جوری توی پیاده روی بلوار راه بریم که کسی نتونه رد بشه از کنارمون.


دلم خواست با همون پراید سفید قراضه من بریم آسایشگاه و شاه حسین برامون شعر بخونه و توی آلاچیق همه با هم بزنیم زیر آواز. و دست آخر مجبور شیم هر کی اومد طرفمون رو یه معاینه بکنیم. و پلیس تو میدون کاج نگهمون داره که دیگه ٧ تایی سوار پراید نشیم!


دلم خواست بریم پارک ساعی،چایی مزخرف بخوریم. دنبال هم کنیم، رو سر هم آب بریزیم و قهر کنیم و دوباره تا میدون توحید برگردیم.


دلم خواست سرکلاس ای ان تی اون قدر شلوغ کنیم که استادش بگه شما سه تا پاشین بیاین جلو! باز جلسه بعد روی زمین ته آمفی تئاتر بخوابیم و حاضری بخوریم.


دلم خواست پاشیم بریم شرکت شهر سالم، کلی توضیح بدیم طرحمونو بعد بگن خب طرحتونو بدین به ما برین!


دلم خواست دوباره توی شهرداری ناحیه ٣ منطقه ۶ جلسه داشته باشیم با همون خانومه که توی گلدون میزش هر چی پیدا میشد!


دلم خواست بریم توی اتاق رئیس دانشکده جلوی چشم استادمون زیرآبشو بزنیم و در کمال تعجب منشی رئیس روزنامه اتاقشو ورداریم بی اجازه و بریم!


دلم خواست بوفه که تعطیل شد بریم آبدار خونه طبقه اداری، واسه خودمون چایی بریزیم و حرص کارمندا رو دربیاریم!


دلم خواست با بچه ها بریم برای مرکز تحقیقات میز و صندلی بخریم!


دلم خواست تو جلسه شورای فرهنگی دانشگاه، این قدر نامه بنویسیم برای همدیگه که صدای رئیس دانشگاه دربیاد! یهویی همه با هم بزنیم زیر خنده و شاکی بشه!


دلم خواست بعد همایش علمی، بریم مشهد و کل هتل رضویه رو به هم بریزیم. بعدم بریم پیتزا فروشی خیابون امام رضا و معاون فرهنگی دانشکده رو مجبور کنیم بهمون شام بده!


دلم خواست بریم مدرسه های اطراف کهریزک و دندونای همه بچه هاشونو وقتی برق رفته با نور موبایل معاینه کنیم.

 

دلم خواست بعد یه دعوای حسابی با پسرای سال بالایی، و توبیخ شدن از طرف رئیس دانشگاه و تهدید شدن به اخراج، یه همایش با یه تیم دخترونه برگزار کنیم و بعدش خبرش رو از توی سایت یکی از دانشگاهای آمریکا دربیاریم و بزنیم روی برد مرکز تحقیقات!

دلم خواست همه شیطنتای این چند سالو تکرار کنم!

 

   + مائده ; ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۳
    پيام هاي ديگران ()