عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

به خاطر عروس امشب!

این عکس رو امشب اتفاقی دیدم بعد عروسی زیباترین عروس دنیا!

 

اینجا حدود دوماه بعد از دفاع دو نفری من و زینبه که رفتیم دربند! البته با مصی!

   + مائده ; ٢:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٦
    پيام هاي ديگران ()

مرخصی

.

.

.

 

   + مائده ; ٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٤
    پيام هاي ديگران ()

دریک قدمی بیست و پنج سالگی

١.بارون امشب غوغا بود!

٢.من روز خوبی داشتم هر چند پرکار و پر استرس به طوری که از ساعت ٧ سردرد دیوانه م کرده ولی دلم نخواست بخوابم که روز خوبم کوتاه باشه.

 

٣.آخر هفته با دوس جون میریم عروسی زینب!
به زینب: همون جوری که مهدی رو گول میزدی گفتی توتو نگاه کن اونجا! سرم رو که برگردوندم تو هم دوتایی شده بودی! نمی دونم چرا یاد روز اولی می افتم که اومدی دانشکده! دو هفته از سال گذشته بود و وقتی توی جواب سوالم گفتی روشنگر درس خوندم دوستی عجیب ما شکل گرفت! عبارتی بهتر از چیزی که توی مقدمه پایان نامه م نوشتم و گفتم ندارم که: "رفیق بی گاه" من هم عروس شد!

 

۴. کنسرت رضا یزدانی نمیریم!

 

۵. امسال اولین سالیه که اومدن عید با وجود وقفه ای که توی کارهام میندازه از امدنش راضیم! لازم بود! الان دیگه لازم بود!

 

۶. من امسال خونه تکونی نداشتم! هر چند کلا یه دستی به سر و گوش وسایلم کشیده شد! خونه هنوز برام تازه س!

 

٧. دیروز به این نتیجه رسیدم اون فرایند مائده زدگی مورد بحث در خود من از کلاس سوم دبستان به خاطر معلمی به نام خانم ابوسعیدی کلید خورد و کلاس پنجم دبستان شکوفا شد! و بعد از اون خودم بسطش دادم! ( این شماره مخاطب خاص دارد.)

 

٨. خبرت بدهم من فردا بیست و پنج ساله خواهم شد‌! ( هر چند خودت امشب زودتر پرسیدی: یعنی فردا یه سال بزرگ میشی؟)

 

٩. ده سال پیش پشت میز دوم کنار پنجره کلاس دوم ب توی طبقه ی دوم روشنگر کنار دفتر مشاوره ی دوم وسوم پیش خودم گفتم ده سال دیگه دنیا چه شکلیه و عمرا تصور نمی کردم این شکلی باشه که الان! ولی الان جدا می گم شکر! (نیاین الان کامنت بذارین که ده سال پیش کلاس دوم نبودی! چرا من ده سال پیش ١۵ سالم بود ولی کلاس دوم بودم! خب من ١۶ سالگی دیپلم گرفتم!)

 

١٠. اگر پست شب عیدی در کار نبود باید بگویم شال ٨٩ برای من سال متفاوت دیدن و متفاوت بودن و کمی هم خودسازی بود! نه از لحاظ دینی. جنبه ی زندگی رو یاد گرفتن داشت! اگر وقت شد چیزهایی خواهم نوشت!

 

 

 

 

   + مائده ; ۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

اسفند خاکستری

نبوده ی نیامدنی گفته بودم برای آمدنت روز شماری می کنم. گفته بودم؟

گفته بودم برای آمدنت قاصدک بارانی به پا خواهم کرد وصف ناشدنی. گفته بودم؟

گفته بودم زمین و زمان را ریسه می بندم و نورباران می کنم. گفته بودم؟

آن قدر نیامدی که نیش کنایه، زخم حرف مردم، دویدن عقربه ها، همه با هم متحد شدند و دست بر زانو گذاشتند تا از پا بیفتم.به خاک و خونم کشیدند و داغ ندیدنت را بر دلم گذاشتند و آتشم زدند.

حالا خاکسترم را دارند به باد می دهند.

می خواهم آرزویی کنم ولی آن قدر در تمام این مدت سطرهای آرزو و قاصدک های امید و ستاره های ای کاش را صدا زده ام که جوابی به من نمی دهند. دستم به سطری نمی خورد. قاصدکی در آسمان نیست و ستاره ای برای چیدن ندارم.
ولی باز آرزو می کنم که اگر نسیمی غباری از خاکسترم بر دوشت نشاند ندانسته نتکانی اش که همان ذره لا اقل به وصالی برسد به جای من!

 

   + مائده ; ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٩
    پيام هاي ديگران ()

روزهای عجیب اسفندی

اینکه روزی ده بیت مختلف از ده شعر با حال و هوای مختلف میشود وصف حال آدم یعنی عدم پایداری و اگر آن استاد عزیز این تکیه کلام را مسخره نکند معنی میشود "آن استیبل بودن"!

روزهای عجیبی میشود وقتی میخواهی اسفند چند هفته ای کش بیاید و بهار فعلا پیدایش نشود! روزهایی که میشود چند دقیقه اش بی نهایت شاد بود و به قول دوس جون خوشحال بود و چند دقیقه اش را از حس سنگینی باری که روی دوش حس می کنی فقط نشست!

 

روزهای عجیب خوب!

روزهای عجیب غم!

روزهای عجیب ....

پ.ن: بعد از حدود یک سال و نیم با دوستی صحبت می کردم همان اول جمله ها گفت چقدر صدایت بزرگ شده! آخرای حرف هم گفت حس می کنم دیگه دارم با یه آدم بزرگ حرف میزنم نه مائده!

بهم گفت بذار یه کم آدرنالین خونت بیاد پایین!

دوس جون هم بهم گفت یه کم از کارآفرینی برای خودت کم کن!

از ۴ تا کاری که دارم می خوام یکی رو حذف کنم! بین دوتا شک دارم! واقعا شک دارم. دوس جون درمانگاه دوره یا کار خودم؟ نظر؟؟؟

   + مائده ; ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۸
    پيام هاي ديگران ()

در سپندارمذ سال 89 . همچنان در هوای اسفند من!

Sometimes you just need even a lie from someone which makes you calm down. But just that time everyone around you becomes the most honest people you’ve ever met!

And after this honest things you hear, you talk and talk and say the things that you have to keep them in your mind for yourself only! As a very very personal secret but the reaction to that hearing is this saying, only!

 

 

پ.ن: خداییش 200 تا قرص فیفول تجویز کردن هم شد کار! من دوماه و ده روز فیفول بخورم که چی! اصلا آزمایشگاهش غلط کرده که هموگلوبین من نصف اونیه که باید! : ) خدا رحم کرده از خوردن جگر بدم نمیاد! من حاضرم جای این همه فیفول جگر بخورما! مادر جان 70 روز! :(

 

پ.ن: از همین جا به زوج جدید تبریک می گم! شیرینی ما رو اصفهان می دین یا تهران! هر چند برای ما فرقی نمی کنه ولی چون یک رگه اصفهانی داریم ترجیح می دیم به خاطر یه شام خوردن پول دو تا شام بنزین ندیم تا اصفهان!

 

   + مائده ; ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٦
    پيام هاي ديگران ()