عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

باش!

خیلی خوب است که به یکی بگویی " چه خوب که هستی." ولی خیلی بد است که به یکی بگویی "باش!"
یا در انتهای زورگویی این را می گویند یا در انتهای عاشقی!
هر دویش به یک اندازه ویرانگر است!
و البته نخواستنی!

   + مائده ; ٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۳۱
    پيام هاي ديگران ()

 

قدیم تر ها فکر می کردم که پاتوق آدم خوب نیست پاتوق خیلی ها باشد!

ولی الان فکر می کنم که پاتوق آدم می تواند پاتوق خیلی ها باشد! حتی آدم می تواند با آدم های مختلفی به پاتوقش برود! ولی میز آس پاتوق باید برای او و آن کسی باشد که دوست دارد با او به پاتوقش برود!!

مثل میز خاص من در کافه ای که حالا شده سیاه و سپید و قبلن توی ولیعصر تاپ دیس بود! و آن قدر خاص بود که صاحب تاپ دیس سابق با دیدن ما بلند می شد اگر آنجا نشسته بود!

 

   + مائده ; ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۳۱
    پيام هاي ديگران ()

نقطه سر خط

دوستی عزیز دارم که وقتی می خواهد بگوید تمام شد می گوید نقطه اش را گذاشتم! بعد تمام شدن کارش ممکن است طول بکشد ولی به قول خودش می داند که نقطه اش را گذاشته!یا وقتی می خواهد بگوید بیا از یک چیز نتیجه بگیریم و ببندیمش، می گوید بیا نقطه اش را بگذاریم!


بیا نقطه اش را بگذاریم!

   + مائده ; ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۳٠
    پيام هاي ديگران ()

اینجا آغاز ماجراست: زندگی!*

١.گاهی آدم دلش می خواهد یا خودش عمق یک حسی را بفهمد یا یکی که حسی دارد عمق حسش کم شود!

گاهی آدم، آدم کارهای یک هویی نیست! من نیستم! یعنی در عموم زندگیم نیستم! شاید به تعداد انگشتان دست باشد بارهایی که به طور جدی و یک هویی عکس العمل سنگین داشته ام در زندگی! البته این عکس العمل گاهی یک سال طول کشیده! ولی نقطه شروعش بار زیادی داشته!

الان اصلن حس یک هویی ندارم! نمی خوام هم داشته باشم! فکرشم نکن! دلم نمی خواد! زوره؟؟؟

 

٢.یعنی هفته دیگه ما شماره می شویم؟؟

 

٣.باید ببینم کدام موجودات مرگ دسته جمعی دارند!

 

۴.نقش انسان سرطانی را بازی نکنید! اگر هم این کار را می کنیدمثل sara deever در فیلم سوییت نومبر این کار را بکنید! این توصیه هم از جانب یک دکتر است! هم از جانب یک دوست! هم از جانب یک .... به یک من! به یک تو! به یک او! به یک هر آدمی در دنیا!

.....انسان به تجربه زنده است.حتی گاهی تجربه های دلهره آور با آخر نامشخص! از آن دسته نامشخص هایی که فکر کردنش هم آدم را از پا می اندازد.این از پا انداختن در این جا لزوما واقعی ست! منظورم درست این است که داری راه می روی،بهش فکر می کنی .... و می افتی! ولی لذت زندگی به آزمودن همین تجربه است! کلا معتقدم موارد زیادی هست که تا خود آدم تجربه نکند چیزی نمی فهمد! هر چقدر به نظر احمقانه بیاید این عقیده!من سالهاست بر این مبنا زندگی می کنم.12 سال برای من می شود نصف عمرم و درست می شود مصداق سالها!

* فرهاد معروفی: "زندگی آغاز ماجراست."

 

 

 

   + مائده ; ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٩
    پيام هاي ديگران ()

میانه

آدم ها وقتی جوانند هر کاری بکنند می رود پای جوانیشان! پذیرش عمومی رفتارهایشان بالاست.

آدم ها وقتی پیرند هر کاری بکنند می رود پای پیریشان! پذیرش عمومی رفتارهایشان بالاست.

آدمهای میان سال هر کاری بکنند یا حتی نکنند می رود پای خودشان و اصلا عذری که مورد پذیرش باشد،برایشان وجود ندارد. نه به جوانی امید دارند برای گذر از کرده و نه پیری برای  قبول کردار!

این ماجرا در میانه هر چیزی صادق است. یادگرفتن، یاد دادن ، دوستی، عشق و ...

امروز دلم برای بی "چاره" گی میانه* ها سوخت.

   *خودم که می دانم کدام میانه کفایت است و آن که باید نیز!

 

 

 

   + مائده ; ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢۳
    پيام هاي ديگران ()

دوم راهنمایی

   بدترین سالهای مدرسه رفتنم کلاس دوم راهنمایی و اول دبیرستان بود!

به مدد خیلی چیزها معلم ها! روزگار! کتاب ها!

ولی اگر الان بخواهم به زمانی برگردم به همین دو سال برمی گردم! فقط به خاطر آن سکوهای پشت حیاط که تنها می رفتم می نشستم رویشان و به ریش همه می خندیدم و گاهی به حال خودم گریه می کردم!

راهنمایی که بودم زنگ ناهار آنجا می رفتم و دبیرستان گاهی از کلاس ها جیم می زدم! بهترین بارش همان باری بود که کلاس ریاضی نرفتم! چقدر خوش گذشت! چقدر متنفر بودم از ریاضی!

حتی سال اخر که هیچ کلاسی را با ریاضی عوض نمی کردم ناراحت نبودم که یک زمانی از کلاس ریاضی جیم زده ام!

پ.ن: دنبال جای دنج می گشتم توی ذهنم! هیچ جایی جز پشت حیاط راهنمایی روشنگر یادم نیامد!به شرطی که خانم کریمی ای پیدا نشود که مچم را بگیرد!

پ.ن:

هما گفت : می دانی فرق من و تو در چیست؟
ایلیا گفت: ما فرق های زیادی با هم داریم.تو الان به کدامش می خواهی اشاره کنی؟
هما گفت: من بر اساس ایمانم زندگی می کنم تو بر اساس ادراکت.من به چیزی که دوست دارم دل می دهم.تو چیزی را که فکر می کنی دوست داری می بری زیر ذره بین تا تجزیه اش کنی و ترکیبش را به هم بزنی!
ایلیا گفت: واقعا منظورت این است که من فکر نمی کنم؟

 

مامور//علی موذنی

   + مائده ; ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

پست 368

آرام باش!

آرام آرام می گذرد! ولی می گذرد!

بالاخره یادمان می رود! خیابان ها را! لحظه ها را! مسافت ها را!

خوانده ام که یادمان می رود! حتما قانون است که نوشته شده! استقرایی هم که باشد جواب داده که بسطش داده اند! این بار هم جواب می دهد!

دردش هم یادمان می رود!

این یک بار قانون "نه اینطور نیست" صادق نیست!

اشتباه نبود! اشتباهی بود!

یکبار جایی خواندم که: "هیچ چیز زندگی آن قدرها راحت نیست که فکر می کنی!"

    پ.ن: گمان نمی کنم اعتقاد داشته باشی چیزی به اسم سرنوشت اجتماعی هست.نه، تو به چنین چیزی اعتقاد نداری.خوب، پس چی؟سو استفاده از اطلاعات؟ مصیبت کامپیوتر؟

خداحافظ گری کوپر//رومن گاری//سروش حبیبی

     پ.ن: کامیو ایمان داشت و ایمان کوه را از جا می کند!

روانکاو// ماشادو دآسیس//عبدالله کوثری

     پ.ن: برای صداقت هیچ چیز موثرتر از ترس نیست.تمام وجودش را در آن نهاده بود.یا حضرت جرجیس این حرفها را از صمیم دل گفته بود.....یا حضرت جرجیس نکنه حقیقت داشته باشه!


خداحافظ گری کوپر//رومن گاری//سروش حبیبی

    پ.ن: ای هوراسپ! بنویس،بنویس،بنویس! فردا را به شکل فردا بنویس!

فردا شکل امروز نیست//نادر ابراهیمی

   + مائده ; ۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱۳
    پيام هاي ديگران ()