عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

به یاد آزاده ای که کاخ سفید شهادت داد بر بزرگی اش!

در پی درگذشت آقای منتظری و پیام تسلیت رهبر معظم انقلاب، و تسلیت هایی که دوستان سبز فرستادند، و پیام کاخ سفید- کاخ استکبار - در ماتم از دست دادن آزاده بزرگ(!!!)، انگار لازم است که نکته ای را که حضرت آقا کوتاه به آن اشاره کردند با خواندن نامه ی حضرت امام مرور کنیم!

این نوشته های همان کسیست که در افکار جریان سبز مورد اهانت و تقدس زدایی قرار گرفته و در ادعاهای بزرگانشان اصرار بر تبعیت از گفته هایش دیده می شود. احتمالن با تبعیت از امام در این چند ماه او و اینها این رفتار را داشتند!

بسم الله الرحمن الرحیم 
جناب آقای منتظری

با دلی پر خون و قلبی شکسته چند کلمه‌ای برایتان می‌نویسم تا مردم روزی در جریان امر قرار گیرند. شما در نامه اخیرتان نوشته‌اید که نظر تو را شرعاً بر نظر خود مقدم می‌دانم؛ خدا را در نظر می‌گیرم و مسائلی را گوشزد می‌کنم.

از آنجا که روشن شده است که شما این کشور و انقلاب اسلامی عزیز مردم مسلمان ایران را پس از من به دست لیبرال‌ها و از کانال آنها به منافقین می‌سپارید، صلاحیت و مشروعیت رهبری آینده نظام را از دست داده‌اید. شما در اکثر نامه‌ها و صحبت‌ها و موضعگیری‌هایتان نشان دادید که معتقدید لیبرال‌ها و منافقین باید بر کشور حکومت کنند.
به قدری مطالبی که می‌گفتید دیکته شده منافقین بود که من فایده‌ای برای جواب به آنها نمی‌دیدم.مثلا در همین دفاعیه شما از منافقین تعداد بسیار معدودی که در جنگ مسلحانه علیه اسلام و انقلاب محکوم به اعدام شده بودند را منافقین از دهان و قلم شما به آلاف و الوف رساندند و می‌بینید که چه خدمت ارزنده‌ای به استکبار کرده‌اید.

در مساله مهدی هاشمی قاتل، شما او را از همه متدینین متدین‌تر می‌دانستید و با اینکه برایتان ثابت شده بود که او قاتل است مرتب پیغام می‌دادید که او را نکشید. از قضایای مثل قضیه مهدی هاشمی که بسیار است و من حال بازگو کردن تمامی آنها را ندارم. شما از این پس وکیل من نمی‌باشید و به طلابی که پول برای شما می‌آورند بگویید به قم منزل آقای پسندیده و یا در تهران به جماران مراجعه کنند.

بحمد الله از این پس شما مساله مالی هم ندارید. اگر شما نظر من را شرعاً مقدم بر نظر خود می‌دانید -که مسلماً منافقین صلاح نمی‌دانند و شما
مشغول به نوشتن چیزهایی می‌شوید که آخرتتان را خراب‌تر می‌کند-، با دلی شکسته و سینه‌ای گداخته از آتش بی‌مهری‌ها با اتکا به خداوند متعال به شما که حاصل عمر من بودید چند نصیحت می‌کنم دیگر خود دانید:

1 - سعی کنید افراد بیت خود را عوض کنید تا سهم مبارک امام بر حلقوم منافقین و گروه مهدی هاشمی و لیبرال‌ها نریزد.

2 - از
آنجا که ساده‌لوح هستید و سریعاً تحریک می‌شوید در هیچ کار سیاسی دخالت نکنید، شاید خدا از سر تقصیرات شما بگذرد.

3 - دیگر نه برای من نامه بنویسید و نه اجازه دهید منافقین هر چه اسرار مملکت است را به رادیوهای بیگانه دهند.

4 - نامه‌ها و سخنرانی‌های منافقین که به وسیله شما از رسانه‌های گروهی به مردم می‌رسید؛ ضربات سنگینی بر اسلام و انقلاب زد و موجب خیانتی بزرگ به سربازان گمنام امام زمان -روحی له الفدا- و خون‌های پاک شهدای اسلام و انقلاب گردید؛
برای اینکه در قعر جهنم نسوزید خود اعتراف به اشتباه و گناه کنید، شاید خدا کمکتان کند.

و الله قسم، من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودم، ولی در آن وقت شما را ساده‌لوح می‌دانستم که مدیر و مدبر نبودید ولی شخصی بودید تحصیل‌کرده که مفید برای حوزه‌های علمیه بودید و اگر این گونه کارهاتان را ادامه دهید مسلما تکلیف دیگری دارم و می‌دانید که از تکلیف خود سرپیچی نمی‌کنم. و الله قسم، من با نخست‌وزیری بازرگان مخالف بودم ولی او را هم آدم خوبی می‌دانستم. و الله قسم، من رای به ریاست جمهوری بنی‌صدر ندادم و در تمام موارد نظر دوستان را پذیرفتم.

سخنی از سر درد و رنج و با دلی شکسته و پر از غم و اندوه با مردم عزیزمان دارم: من با خدای خود عهد کردم که از بدی افرادی که مکلف به اغماض آن نیستم هرگز چشم‌پوشی نکنم. من با خدای خود پیمان بسته‌ام که رضای او را بر رضای مردم و دوستان مقدم دارم؛ اگر تمام جهان علیه من قیام کنند دست از حق و حقیقت برنمی‌دارم.

من کار به تاریخ و آنچه اتفاق می‌افتد ندارم؛ من تنها باید به وظیفه شرعی خود عمل کنم. من بعد از خدا با مردم خوب و شریف و نجیب پیمان بسته‌ام که واقعیات را در موقع مناسبش با آنها در میان گذارم. تاریخ اسلام پر است از خیانت بزرگانش به اسلام؛ سعی کنند تحت تاثیر دروغ‌های دیکته شده که این روزها رادیوهای بیگانه آن را با شوق و شور و شعف پخش می‌کنند نگردند. از خدا می‌خواهم که به پدر پیر مردم عزیز ایران صبر و تحمل عطا فرماید و او را بخشیده و از این دنیا ببرد تا طعم تلخ خیانت دوستان را بیش از این نچشد. ما همه راضی هستیم به رضایت او؛ از خود که چیزی نداریم، هر چه هست اوست. و السلام.

یکشنبه 6 / 1 / 68
روح‌الله الموسوی الخمینی

 

پ.ن: و اهل دین و عقل درس می گیرند.

   + مائده ; ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٩
    پيام هاي ديگران ()

 

درست همان لحظه که فکر می کنی تصمیم درست را گرفته ای، یک چیزی یادت می آید؛ حرفی را که سالها گفته ای ، توصیه ای که به هر که دوستش داشته ای کرده ای و حالا خودت می خواهی خلافش عمل کنی!

خودت را می نشانی روی صندلی مقابل و بعد می آیی این طرف و می گویی: " اعتقاد نداری به عقیده ات؟ "

آن طرفی جواب می دهد:" چرا! "

سوال می کنی:" پس چه کار می کنی؟ 2 تا درست در یک زمان مقابل هم نمی ایستند. خودت باش. بلند شو. برو چند قدم عقب تر."

خود روی صندلی مقابل یادش می آید کلاس زیست سال سوم را. معلمی که اگر چه عجیب بود حرف خوب هم گاهی می زد! نه برای زیست که برای زندگی! می گفت: " اگر رفتی پای تخته و جو مسئله تو را گرفت، بیا عقب. تا نزدیک صندلیت. نه اینکه بنشینی، نه. خوب نگاه کن. جامع نگاه کن و بعد بدو برو جواب را روی تخته بنویس و با افتخار کنارش بایست.

خود صندلی مقابل دستش را روی میز گذاشته. دستت را دراز می کنی . گرمای کف دستت را تقدیم به سرمای پشت دست خودی می کنی که باید بدود و جواب مسئله را بنویسد.

   + مائده ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٥
    پيام هاي ديگران ()

فردا

بدان که دگرگونی با باور دگرگونی آغاز می شود و فردا با پذیرفتن فردا.

.... تو فردا را به نیک ترین شکل باید ببینی تا فردا نیک ترین شکل را به امروز تو بیاورد.

..... این خواهش پایانی مرا بپذیر و فردایی بنویس که شکل امروز نباشد...

(نادر ابراهیمی)

 

پ.ن: می نویسم: بسم الله الرحمن الرحیم

فردا!

 

پ.ن: 16 آذر هم گذشت! رسمن دانشجو نبودم و اسمن دانشجو بودم!( ما همچنان دانشجوی دانشگاه شاهد محسوب می شویم )و خوب از خجالتمان در آمدند! ما مهمان جشن غدیر "تهران" بودیم و سنگ و خرده شیشه و سکه به سرمان زدند! باز بهتر است از وضعی که در همدان پیش آمده بود و پسری را از طبقه دوم پایین انداختند! جرم ما و او  ولایت پذیری بود!

 

پ.ن: سمانه ! هنوز باور نکردم! باید ببینمت! ولی از همین جا باز هم تبریک! برای قدم بزرگی که برداشتی! البته گفتم که تبریک بیشتر را به دیگری باید گفت برای انتخابش!

 

پ.ن: بی خوابی + اس ام اس+ کتاب+ خستگی+ کلی فکر سخت+ آلبوم آخر لهراسبی+ پست 14 آذر اینجا (من کنت مولاه....)+ یک دسته نرگس خشک شده که حالا دارم خرد می کنمشان + چیزی دیگری هم هست؟

 

 

   + مائده ; ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٩
    پيام هاي ديگران ()

دفاع

امروز پر بود از تبریک و تشکر!

تشکر از مادر و پدرم، برادر و خواهرانم، استاد راهنما، استاد مشاور، همه اساتیدم و ویژه ترین هایشان: دکتر هنردار(باز هم به خاطر حضور پررنگتان در تمام این سالها و امروز ممنونم) و دکتر رضوانی و دکتر همتی! از دوستان خوبم! همان 5-6 نفری که 4 سال پیش فکرش را هم نمی کردیم که این گروه پایدار بماند! از همکلاسی هایم و بچه های شورای فرهنگی! و همه کارمندان دانشکده!

اما دلم می خواست سه چهار نفر امروز می بودند ولی نبودند!

دلم می خواست زهرا و معصومه باشند!

دلم می خواست دو معلم هم بودند: آقای اسکندری و اقای اسلامی! روشنگری های دانشکده می پرسیدند که خواهد آمد؟ و من گفتم که من دعوتشان کرده بودم! دلم می خواست کسی که اولین بار برای ورودم به این پروژه تشویقم کرد امروز بعد از 4 سال حاضر بود و می دید دانش آموز عینکی قد بلندی که ردیف جلوی کلاس پیش تجربی می نشست و شلوغ می کرد امروز قسم خورد که حقوق بیمارانش را ضایع نکند و ..... راستی آقا معلم بالاخره آن نوشته ی آن بالا همانی شد که گفتید!

ولی با همه اینها این هم گذشت! - ظریفی صبح برایم اس ام اس زده بود که حالا ببین! دفاع می کنی و تمام می شود! - به قول دکتر نامجو باید برویم دنبال زندگی خشن واقعی که خیلی سخت تر است!

پ.ن: اولین جمله استاد راهنمای ما در جلسه دفاعمان این بود که دیسیپلین کار تحقیقاتی خیلی بیشتر از کارهای نظامیست!

پ.ن: به امام رضا (ع) : لطفا من را راه بدهید!

 

 

   + مائده ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۸
    پيام هاي ديگران ()