عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

ما ایستاده ایم

ما ایستاده ایم تا کسی به خودش جرات ندهد به رهبرمان بگوید برو خانه ات بنشین! - هرچند این 10-15 سال اخیر پر است از مواقع مظلومیت رهبرمان! - حالا این آدم هر کسی می خواهد باشد!

ما ایستاده ایم تا دلیل منع کارهایمان ناراحتی دشمنان نباشد از کرده هایمان! که ناراحتیشان مهر درستیست بر کرده های ما!

ما ایستاده ایم تا مقدساتمان را به هر بهانه ای به مسخره نگیرند! به هر بهانه ای!!

ما ایستاده ایم تا معنی اکثریت و اقلیت را برای هر کسی در هر مقام و جایگاهی آشکار کنیم!

ما ایستاده ایم زیر بیرق حسین (ع) و سایه سرمان ولایت است و تنها سکینه دلمان ولایت فقیه!

ما ایستاده ایم تا آخرین قطره خون!

ما ایستاده ایم تا بیاید و انقلابش را از نایب بر حقش تحویل بگیرد؛ ان شاء الله!

پ.ن: دوستانی که نظر داده بودند جوابشان در همان پست قبلی ست

پ.ن: این گروه را تا حدودی از نزدیک می شناسم ولی گاها موافقشان نبوده ام!

اما ما هم اعتراض داریم مثل همین ها! خوانده ام که علی مطهری نیز اعتراض دارد.

پ.ن: ما هم سوال داریم!

 

   + مائده ; ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧
    پيام هاي ديگران ()

پس از عید بزرگ تولد ولایت

این روزها مد شده که همه مناجات بنویسند! فقط نمی دانم چرا این مناجاتها این قدر سعی در مظلوم نمایی افراد ضد انقلاب دارند! خدایا چه خوب که تو این قدر صبوری بر کوته فکری و نادانی بشر!

 

این روزها خیلی ها تاریخ ایران را می گردند تا شاید تاییدی برای گمراهیشان بیابند! گاهی به اسلامشان هم باید شک کرد که ولایت زنده را رها کرده اند و از فلان عالم 30 سال پیش نقل قول می کنند!

 

این روزها خیلی های دیگر مثل من متهم می شوند به بسته بودن فکرشان به دلیل پایبندی به آنچه ولایت فقیه نامیده می شود! خدایا شکر که ما را لاابالی قرار ندادی در عمل به قوانین الهی!

 

این روزها چهره های شاخص فرهنگی و سیاسی ضد نظام عجیب در بین اصلاح طلبان وجهه یافته اند! و شاید خودشان هم باورشان نشود که این قدر حرفهایشان مورد استناد قرار گیرد!

 

این روزها جنگ کاندیداها تمام شده و هر بحث جدی ای دقیقا بر سر ولایت است! نمی دانم خوب است یا بد که حق و باطل این قدر صاف و پوست کنده جلوی هم قرار گرفته اند!

 

این روزها عده ای از دوستان روشنفکرم حرکتت خودشان را درست در امتداد حرکت ده ساله ١٨ تیر ٧٨ می دانند! و دلم نمی خواهد باور کنم دوستانم آن توطئه را تایید می کنند!

این روزها دوستان گاهی یادشان می رود که دوستیمان بر سر سیاست نبوده و تمام ناراحتی شان از گرفته شدن میز و صندلی چندین ساله ی اقوامشان را سر ما خالی می کنند که نه سر پیاز بوده ایم و نه ته پیاز! هر چند اگر بحث ولایت را بخواهند قربانی کنند حتما ما هم سر پیازیم و هم ته پیاز!
این هم از مزایای دوستی و هم درس بودن با آقازادگان

این روزها آدمهایی که خوشبختانه آب خنک می خورند گویا، غلط زیادی کرده اند! و به رهبر توهین هایی کرده اند! این دقیقا اصطلاحیست که در شان خودشان بوده و برای رهبر به کار برده اند! تاسفم برای آنهاییست که در نبودشان هم نوشته هایشان را نشر می دهند! شاید به امیدی! زهی تفکر باطل!

 

این روزها یادمان می رود که هر چیزی خواندنی نیست که اگر بود امام (ره) حکم از بین بردن کتاب سلمان رشدی را صادر نمی کردند که حالا ما بیاییم بگوییم هر چیزی را می خوانیم و بعد تصمیم می گیریم! نمونه اش همین –ببخشید- خزعبلات این بنده خدایی که بالا گفتم! البته دوستانی که مرا به دلیل عصبانیتم از این نوشته سرزنش کردند بعید است با کل ماجرا مشکل داشته باشند!

 

این روزها ما خاکستر جریان براندازنده ی شکست خورده را بر آب می ریزیم و با اقتدار ایران اسلامیمان را به پیش می بریم!

 

پ.ن: عکسهای سفر را گذاشته ام در فتوبلاگ!

پ.ن: شاید یکی از دوستان برنامه ای در جوان بگیرد و ما هم با جوان آشتی کنیم! ان شاالله!

پ.ن: ضحی ! خانوم دکتر! دلم برات تنگ شده! بی وفا می دونم شمالی الان و توی اتاق رو به سبزی که برام تعریف کردی ولی دلم خییییلی برات تنگ شده!(من همون آدمیم که دلم برای کسی تنگ نمی شه! این یکی استثناست!)

پ.ن: بنده خدایی مریض است برای سلامتی اش دعا کنید!

پ.ن: من در وبلاگ بشری خواندمش ولی شما لینک اصلی اش را ببینید.

   

  

   + مائده ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۸
    پيام هاي ديگران ()

سیاسی برداشت نکنید به هیچ وجه


این بغض مرا خواهد کشت!!
سه هفته بغض را در گلو کشیدن وخندیدن و خوش بودن بسی سخت تر از آن است که دردناکشیده بتوان فهمید.
به خدا نه اینکه بگویم این مدت تلخ گذشته باشد, نه باور کن حتی شیرینی چند لحظه اش خستگی یک ترم اخیر را هم گرفت. 
باور کن یادم هست که درد،مرد میسازد ولی دل خون می کند.

محسن نامجو گوشه فرودگاه بمبئی زمزمه لیلی اش را سرداده بود که می رفت ولی من هر چه کردم این بغض از راه گلویم کنار نکشید.و اشکی نیامد.
حالا من باز مانده ام و این سکوت نشکستنی که تا نمی دانم کی فرداها باید به دوشم باشد
پ.ن: هند تجربه ای جالب بود ولی دلم نمی خواهذ حالا حالاها تکرار شود
پ.ن: بسی سپاسگزارم از دکتر اخلاقی و نیز دکتر زینب که اگر نبودند با همه بی خیالیم،نگرانی بیمار بودن زینب را نمی توانستم به تنهایی حل کنم.ایرانی در آن سر دنیا گاه معنی اش میشود آرامش خیال در اوج استرس
پ.ن:خوبم! به شرطی که ببارم! 

 

بعد التحریر: نغمه توی وبش نوشته: اکثر کسانی که به جایی رسیدند کسانی بودند که در زندگی با خودشان طرف بودند و نه کس دیگر!

اگه ادم مصداق این جمله باشه کلی واسه خودش آدمه! به معنای واقعی! 

از امروز واقعا سعی می کنم این جوری بشم! این جمله ... چی بگم!!wow

 

 

   + مائده ; ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٩
    پيام هاي ديگران ()

بعد از 3 روز موندن در خوابگاه:اینحا هتل 5 ستاره یا مرزهای تمدن در عین بی تمدنی!

روز چهارم در mangalore !

اینجا هتل Goldfinch! هتل 5 ستاره ی اینجا!

البته بعد از 3 روز اقامت در Bejai Hostel !افتضاح بود! اگر زینب سرمانخورده بود شاید نمی اومدیم اینجا! البته واقعا فکر نمی کردیم یه همچین هتلی تو این شهر نم کشیده باشه!

اینجا دکتر اخلاقی، شایان و دکتر پازوکی و دکتر زینب (رزیدنت ایرانی)کلی بهمون کمک کردن! مخصوصا توی مریضی زینب خودمون که بردیمش بیمارستان و تست مالاریا!

اینجا آدما کلی مسئولیت پذیرن! ما با دکتر اخلاقی رفتیم Yenepoya hospial این قدر دنبالمون گشته بودن! پلیس هم خبرشده بود! با موتور کل شهر رو دنبالمون گشتن!
دکتر اخلاقی خیلی ریلکسه میگه ایرادی نداره!

البته ما به medicon 2009 president گفتیم که زینب رو با دکتر می بریم بیمارستان!

کلی دکتر با هم رفتیم شام! Empire building و Amazon restaurant !

غذا رو که سفارش دادیم تمام طول غذا یکی دور میزمون می چرخید.چون غذایی که سفارش می دی مال کل میزه نه یه نفر

و اون گارسون همواره میاد غذا رو می ریزه و شما به ظرف های اصلی دست نمی زنید

راستش رو بخواین اینجا عین فیلماس!

ملت پابرهنه هستن! و واقعا از اتوبوسا آویزون می شن!

تازه یکی از بهترین شهرهای دانشگاهی اینجاس!ولی افتضاح! رطوبت در حد تیم ملی! دما بالا!

ولی جالبه که با هم هم توی دانشگاه انگلیسی حرف می زنن! و ما راحتیم که می فهمنمون!

خداییش شهر عدم تناسب داره با همین وضع ماشین های آخرین مدل هم زیاده!

ما سوار Drykshow  هم شدیم! همین موتور سه چرخه ها! اینا معمول تر از اتوبوسن حتی!

ولی اینجا تو همین هیچی نیست و نداره چند تا پاساژ بی نظیر بود و تو مغازه های که عین بازار قدیمی و درب داغون بود تمام کیف های برند یه جا پیدا می شد!!!!!

این یعنی : محدثه یه کیف لب تاب مارک sumsonite برات خریدم!

و کلی دوست هندی ! یه دختر هندی که باباش تو کنسول گری ایران تو شیراز کار می کرده و فارسی حرف می زنه!

ولی کلن زبون رسم انگلیسیه! خدا رو شکر!

فردا میریم دانشگاه Manipul! می گن یه موزه خیلی خوبی داره و بزرگترین دانشگاه آسیاس!

آهان فردا ساحل هم میریم!

ولی تمیزی مملکتمو و حتی خوابگاهاشو با هیچی عوض نمی کنم! هیچ وقت! Never ever

اینجا گاهی جو می گیره فارسی یادمون می ره! ولی کلن تجربه خوبی بود!

 

 

   + مائده ; ۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٧
    پيام هاي ديگران ()

درست دو روز بعد از آخرین امتحان دوره عمومی! یعنی کی دکتر می شویم؟!!

داغ داغ:

دیشب این طبع، بی‌قرار شما
خواست عرض ارادتی بکند
دست کم از دل شکسته‌تان
واژه‌هایم عیادتی بکند

***

چشم بد دور، عمرتان بسیار
کس نبیند ملالتان آقا!
ما نمردیم خون دل بخوری
تخت باشد خیالتان آقا!

***

چیست روباه در مصاف شیر؟!
چه نیازی به امر یا گفته؟!
تو فقط ابرویی به هم آور
می‌شود خواب دشمن آشفته

***

هست خاموشی‌ات پر از فریاد
در تو آرامشی است طوفانی
«الذی انزل السکینه» تو را
کرده سرشار از فراوانی

***

واژه‌ها از لبت تراویدند
پرصلابت، پرعاطفه، پرشور
آفریدند در دل مردم
عزت، آمادگی، حماسه، حضور

***

این حماسه همه ز یمن تو بود
گرچه از آن مردمش خواندی
رهبرا! تا ابد ولی محبوب
در دل عاشقان خود ماندی

***

سهم دلدادگان تو سلوی
قسمتِ دشمنان تو سجیل
رهبری نیست در جهان جز تو
که ز امت چنین کند تجلیل

***

نسل سوم چو نسل اول هست
با شعف با شعور با باور
جاری است انقلاب چون کوثر
هان! «فصل لربک وانحر»

***

گرچه در باغ سینه‌ات داری
لطف‌ها، مهرها، محبت‌ها
گفتی اما نمی‌روی چو حسین
تا ابد زیر بار بدعت‌ها!

***

ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمکران گل کرد
بغض تو تا شکست بر لب‌ها
ذکر یا صاحب الزمان (عج) گل کرد

***

جان ایران! چه شد که جانت را
جان ناقابلی گمان کردی؟!
آبروی همه مسلمانان
اشک ما را چرا درآوردی؟!

***

جسم تو کامل است، ناقص نیست
می‌دهد عطر یک بغل گل یاس
دستت اما حکایتی دارد...
رَحِمَ اللهُ عَمِی العباس!

*زمانی

با دلی آرام و قلبی مطمئن ایران عزیز و پایتخت پر جمعیتش را به برادران غیور نیرو انتظامی و وزارت اطلاعات می سپاریم و می ریم مسافرت!

خداییش خیلی خوشحال نیستم که می رم هند ولی چاره ای نیست!

می ریم یه تجربه ای کسب می کنیم! و ایشالا موفق برمی گردیم!

دوستان و اساتیدی که نشد ازشون خداحافظی کنم ببخشن دیگه! این وضعی که این جماعت مخل ایجادش کردن عامل اصلیش بوده!

تجربه خوبیه برای ٣ تا دختر که با هم یه مسافرت یه هفته ای رو تجربه کنن!

من و زینب و مهدیه! خوش می گذره بهمون؟!!

پ.ن: نامه ی جمال شورجه به مهندس رو بخونین!

 

   + مائده ; ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱
    پيام هاي ديگران ()