عینکی

روزنوشت های یک دندانپزشک بی تجربه

You were never the second one dear, ever

نگرانم براش ولی بهش نمی گم! اونی نیست که نشون می ده و اونی نیست که باید! بیشتر ناراحته تا نگران!

نگران نیستم برای خودم؛ بیشتر ناراحتم! گاهی اوقات آدم کسی رو مقصر وضع موجود می دونه چه درست و چه غلط ؛ولی خود این باعث میشه که اوضاع خیلی بد نباشه! همیشه وجود یک مسئول بهتره! چه جوابگو باشه و چه نباشه! ولی وقتی کلّن نباشه، کسی برای سرزنش کردن نیست و بدتر هم میشه اگه راه حلی نباشه! حتی تر اگه ویویی از اون چیزی که بهترین پایان بندی می تونه باشه هم، وجود نداشته باشه!

   

Everyone was waiting for the first 3 ones! But nothing was on the other side of the door

پ.ن: "دنتال پابلیک هلث" با طعم حافظ خواندنی شده! امشب هم فرمودند: حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنی ست// به ناله ی دف و نی در خروش و ولوله بود

   + مائده ; ۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢٦
    پيام هاي ديگران ()

ناکام؟

بعد از 5 سال و نیم اعتراف می کنم که از روز اول هم دوستت نداشتم! هم تو می دانستی و هم من و هم همه ی آنهایی که در جریان بودند! من سالها شعار داده بودم و گفته بودم که به تو فکر هم نمی کنم؛ که از تو متنفرم ولی آخرش نمی دانم وسوسه بود یا عشق؛ قبول کردمت! این من بودم که قدرت انتخاب داشتم ولی این تو بودی که بردی! و حالا این منم که همه چیز را به پایت باخته ام! عمرم را!

حالا بعد از حدود 2000 روز سخت آمده ام بگویم دیگر معتادت شده ام و هنوز نمی دانم چه کنم با تو! همه فکر می کنند من و تو چه به هم می آییم ولی من تو را این جوری که همه می بیینند نمی بینم و نمی خواهم! تو را جوری می خواهم که خودت هم در آن بی تجربه ای و خودم هم! اما حداقل می دانم اگر آن شوی می توانم عاشقت شوم! نه اینکه عادتم شوی!

نمی گویم از بودن با تو، همین تویی که همه دیده اند، سودی نبرده ام؛ ولی برای بودن با همین تو بهایش را هم پرداخته ام! دیگران فقط عکسهای یادگاریمان را دیده اند و تبریک ها را شنیده اند و اگر ساده بودند حتی غبطه خورده اند به این همراهی!

"با تو این منم و با تو سرشارم از هر چه....!" هر چه "چه"؟ هر چه تشویق؟ هر چه تبریک؟ هر چه موقعیت شغلی و جایگاه اجتماعی؟ هر چه چه؟

بیشتر باید فکر کنم تا شاید راهی پیدا کنم که ببینم من از این همه حضور به چه رسیده ام؟ و این ثمره ارزش کافی داشته؟

 

 

 

 

   + مائده ; ۳:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٢
    پيام هاي ديگران ()

شروع 88

خیلی ها آخر سال پرونده می پیچند برای 365 روز گذشته که امسال 366 تا بود. خود من هم یکی دو سالی این کار را کردم! ولی امسال که نه، آخر 87، دیدم همه چیز 88 در گروی 87 است برای من؛ و باید پرونده شان را با هم بست!

هشتاد و هشت را با سفر شروع کردیم! همدان و سنندج و کرمانشاه! حالا که برگشته ایم و به قول زینب تب اتفاقات قبل عید خوابیده تازه فهمیده ایم که :" علی مانده و حوضش!" استعاره است از ما و پایان نامه مان!!!

امیدوارم شیرین تر از آن چیزی باشد که به مشام می رسد!!

پ.ن: طاق بستان کرمانشاه که رسیدیم ظهر بود و قرار شد همانجا ناهاری دست و پا کنیم!‌البته خدا بیامرزد مبتکر این غذاهای آماده مثل "هانی" را! ١۵ دقیقه ای پلو خورشت داغ به خوردت می دهند! رفتیم که نوشیدنی خنک هم بگیریم که دیدیم بساط قلیان هم پهن است! یاد نامجو افتاده بودم ولی آنجا ناهارش شده بود: سیگار و چایی! حالا نمی دانم لنگ در هوا هم بودند یا نه! ولی باز هم هوس کردم بنشینم و قلیان کشیدن ملت را زل زل نگاه کنم که کار بدیست گویا!‌به نظرم نگاه کردنش بیشتر از کشیدنش لذت دارد!

پ.ن:داشتم مطلبی از فاطمه رجبی می خواندم در نقد که چه عرض کنم فحش دادن به خاتمی و هاشمی!! با اینکه دل خوشی از خاتمی و دار و دسته اش ندارم،یاد این افتادم: بنده خدایی به همسرش گفته بود تو اگر برای یک ساعت شبیه خانم فلانی (از آشنایانشان) بودی درجا طلاقت می دادم! نمی دانم احمدی نژاد هم شبیه این جمله را به همسرش می گوید یا نه!؟! که اگر شبیه رجبی بودی ......

   + مائده ; ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٦
    پيام هاي ديگران ()